تبليغاتX
اردیبهشت - این مطلب عنوان ندارد!
يادداشت‌های يك روزنامه‌نگار

 

1ـ بالاخره موفق شد. اسم بچه‌اش را گذاشت... (ببخشيد، اجازه‌ي ترويج ندارم!) بعد از شش ماه دوندگي در جلسه‌اي با حضور نماينده‌ي فرهنگستان زبان فارسي، نماينده‌ي اداره‌ي ثبت‌ احوال، نماينده‌ي كميسيون فرهنگي مجلس، نماينده‌ي قوه‌ي قضاييه و ... سرانجام با اسم انتخابي او براي نوزادش (كه حالا ديگر نوزاد نيست!) موافقت كردند؛ به اين شرط كه اين اسم ترويج نشود و ثبت احوال نيز آن را در رايانه‌ي مركزي و اطلاع‌رساني خود درج نكند. جالب اين‌كه نماينده‌ي فرهنگستان زبان فارسي به پدر نوزاد گفته بود اگرچه انتخاب اسامي بيگانه براي اتباع ايراني ممنوع است؛ اما اگر اسم مورد نظر شما در يكي از زبان‌هاي رسمي جهان نيز معناي مشخصي داشت با اين درخواست موافقت مي‌كرديم؛ اما با اصرار اين رفيق ما، با درخواستش موافقت كردند. حالا پدر و مادر كودك خوشحالند كه توانسته‌اند حرفشان را به كرسي بنشانند و بعد از شش ماه دوندگي براي او شناسنامه بگيرند. با خودم فكر كردم آينده‌ي اين بچه چگونه خواهد بود؟ بچه‌اي كه هويتش درهيچ‌كجا ثبت نشده. يك آدم بي‌هويت. تازه، اگر اين كودك بزرگ شد و از اسمش راضي نبود چه؟ يعني با درخواست او براي عوض كردن اسمش موافقت مي‌كنند؟

 

2ـ دوستي دارم كه سينما خوانده؛ مدتي زد توي كار كامپيوتر و سيستم و از اين حرف‌ها. همين سيستم را هم او برايم جمع كرده. انصافاً هم كارش درست بود. درآمد بدي هم كه نداشت. مدتي در كنار كار كامپيوتر و طراحي سايت، زد به كار تبليغات. از اين بولتن‌هاي تبليغاتي منتشر مي‌كرد مي‌فرستاد در خانه‌ي مردم. مدتي پيش گفت مي‌خواهم دفتر را جمع كنم كار ديگري شروع كنم. الان شده بساز بفروش! (آن‌وقت من هم كه يك ماه پيش رايانه‌ام با مشكل مواجه شد مجبور شدم سيستم را بدهم ديگران تعمير كنند؛ اين شد كه تمام پرونده‌هايم را الكي پاك كردند و داغ بزرگي را بردلم گذاشتند.)

 

در اين باره در پست‌هاي قبلي چيزهايي نوشتم؛ اما صحبتم چيز ديگري است: چرا ما مردم اين‌جوري شده‌ايم؛ از اين شاخه به آن شاخه مي‌پريم و بي دليل تجاربي را كه به سختي به دست آورده‌ايم نيمه‌كاره رها مي‌كنيم؟ اين است كه هيچ كار اين مملكت حساب و كتاب ندارد...

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 16:48 | لینک  |