گاهي وقتها همينجوري فكرمان مشغول است؛ به همه چيز فكر ميكنيم و به هيچ چيز فكر نميكنيم. انگار ترافيك ذهني داشته باشيم. آنقدر حرف هست توي ذهنمان براي نوشتن كه اگر ساعتها بنويسمشان باز هم تمام نميشوند.
دوست داريم همه چيز مطابق ميلمان باشد؛ ولي هيچ تلاشي براي رسيدن به آن نميكنيم. يا تمام انرژيمان را به كار نميگيريم. پيش خودمان فكر ميكنيم اگر به ما امكانات بدهند و دستمان را باز بگذارند، واقعاً معجزه خواهيم كرد؛ اما زماني هم كه دستمان را باز ميگذارند و اجازه ميدهند آزادانه تصميم بگيريم و اقدام كنيم، منفعل ميشويم؛ انگار كه حتماًبايد معجزهاي رخ بدهد. باشد، خيلي خوب است كه آدم به معجزه ايمان داشته باشد؛ اما خودمان چي؟ آيا ما بايد خودمان را در معرض معجزه قرار دهيم يا ديگران بايد برايمان معجزه كنند؟
ادامه مطلب
كدامين پل در كجاي جهان شكسته است كه هيچكس به خانهاش نميرسد؟*
..........................................................................
* اين جمله را حميد محمدي محمدي برايم فرستاده است.
خستگي توصيف خوشبينانهاي براي احوال اين روزهاي من است. هركاري ميكنم روي فرم نميآيم. دوست دارم يكهفته تمام فقط بخوابم و بخوابم. يعني فرصت تجديد قوا پيدا ميكنم؟
1ـ بالاخره موفق شد. اسم بچهاش را گذاشت... (ببخشيد، اجازهي ترويج ندارم!) بعد از شش ماه دوندگي در جلسهاي با حضور نمايندهي فرهنگستان زبان فارسي، نمايندهي ادارهي ثبت احوال، نمايندهي كميسيون فرهنگي مجلس، نمايندهي قوهي قضاييه و ... سرانجام با اسم انتخابي او براي نوزادش (كه حالا ديگر نوزاد نيست!) موافقت كردند؛ به اين شرط كه اين اسم ترويج نشود و ثبت احوال نيز آن را در رايانهي مركزي و اطلاعرساني خود درج نكند. جالب اينكه نمايندهي فرهنگستان زبان فارسي به پدر نوزاد گفته بود اگرچه انتخاب اسامي بيگانه براي اتباع ايراني ممنوع است؛ اما اگر اسم مورد نظر شما در يكي از زبانهاي رسمي جهان نيز معناي مشخصي داشت با اين درخواست موافقت ميكرديم؛ اما با اصرار اين رفيق ما، با درخواستش موافقت كردند. حالا پدر و مادر كودك خوشحالند كه توانستهاند حرفشان را به كرسي بنشانند و بعد از شش ماه دوندگي براي او شناسنامه بگيرند. با خودم فكر كردم آيندهي اين بچه چگونه خواهد بود؟ بچهاي كه هويتش درهيچكجا ثبت نشده. يك آدم بيهويت. تازه، اگر اين كودك بزرگ شد و از اسمش راضي نبود چه؟ يعني با درخواست او براي عوض كردن اسمش موافقت ميكنند؟
2ـ دوستي دارم كه سينما خوانده؛ مدتي زد توي كار كامپيوتر و سيستم و از اين حرفها. همين سيستم را هم او برايم جمع كرده. انصافاً هم كارش درست بود. درآمد بدي هم كه نداشت. مدتي در كنار كار كامپيوتر و طراحي سايت، زد به كار تبليغات. از اين بولتنهاي تبليغاتي منتشر ميكرد ميفرستاد در خانهي مردم. مدتي پيش گفت ميخواهم دفتر را جمع كنم كار ديگري شروع كنم. الان شده بساز بفروش! (آنوقت من هم كه يك ماه پيش رايانهام با مشكل مواجه شد مجبور شدم سيستم را بدهم ديگران تعمير كنند؛ اين شد كه تمام پروندههايم را الكي پاك كردند و داغ بزرگي را بردلم گذاشتند.)
در اين باره در پستهاي قبلي چيزهايي نوشتم؛ اما صحبتم چيز ديگري است: چرا ما مردم اينجوري شدهايم؛ از اين شاخه به آن شاخه ميپريم و بي دليل تجاربي را كه به سختي به دست آوردهايم نيمهكاره رها ميكنيم؟ اين است كه هيچ كار اين مملكت حساب و كتاب ندارد...
يك عالمه حرف جمع شده بيخ گلوم. مانده بودم كداميك را اول بنويسم. همينجوري دل زدم به دريا و از حافظ مدد گرفتم. اين شعر آمد. (من هم به مصداق اين سخن كه: «از هرچه بگذريم سخن دوست خوشتر است» جواب حضرت حافظ را ميآورم كه ملالي هم در آن نيست.
يا رب سببي ساز كه يارم به سلامت
بازآيد و برهاندم از بند ملامت
خاك ره آن يار سفركرده بياريد
تا چشم جهان بين كنمش جاي اقامت
فرياد كه از شش جهتم راه ببستند
آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت
امروز كه در دست توام مرحمتي كن
فردا كه شوم خاك چه سود اشك ندامت
اي آن كه به تقرير و بيان دم زني از عشق
ما با تو نداريم سخن خير و سلامت
درويش مكن ناله ز شمشير احبا
كاين طايفه از كشته ستانند غرامت
در خرقه زن آتش كه خم ابروي ساقي
بر ميشكند گوشه محراب امامت
حاشا كه من از جور و جفاي تو بنالم
بيداد لطيفان همه لطف است و كرامت
كوته نكند بحث سر زلف تو حافظ
پيوسته شد اين سلسله تا روز قيامت