ديروز، به فاصلهي چند ساعت، دو اتفاق مقابل چشمانم افتاد و هر دو بار آرزو كردم يا آب بشوم و بروم زمين و يا بخار شوم و بروم آسمان!
صبح كه ميآمدم سركار، يكي از مسافران تاكسي كه افغان بود، توبهكار شد و نشاني اداره اتباع بيگانه را از راننده تاكسي پرسيد. برخورد راننده به قدري با اين بندهي خدا زشت بود كه نميتوان تصور كرد. فقط بايد آنجا ميبوديد تا متوجه شويد چه ميگويم. راننده بنا را گذاشت بر توهين به افغانها كه بله، آمدهاند و بيرون نميروند. پول مملكت را از كشور خارج ميكنند؛ آدم ميكشند، به ناموس مردم تجاوز ميكنند و... بعد يكي از همان افسانههايي را كه سالهاست دربارهي افغانها ساختهاند بلغور كرد. (همان افسانه كذايي پنهان شدن يك مقني در چاه خانه، بيرون آمدنش در وقت مقتضي، نيت بيشرمانهي او و بعد دفاع جانانه زن در داغ كردن يك حلب(!) روغن و سوزاندن مرد متجاوز.)
اين افسانه را سالهاست (از زماني كه كودكي بيش نبودم) دهان به دهان شنيدهام. جالب اينكه راويان اخبار(!) هم همگي ادعا ميكنند اين اتفاق در همسايگي خودشان افتاده و شاهدش بودهاند.
از آن بدتر اينكه راننده تاكسي در حالي افسانهبافي ميكرد كه يك خانم محجبه هم در تاكسي حضور داشت. حالم از راننده به هم خورده بود. از طرفي هم شرم ميكردم به صورت جوانان افغان نگاه كنم. منكر جرم و جنايات اتباع بيگانه در كشورمان نيستم؛ اما اين نوع برخوردها را هم اصلاً نميپسندم.
اتفاق بعدي هم به اندازه كافي زننده است؛ اما من فعلاً به دلايلي از گفتن آن خودداري ميكنم.
نميدانم حواستان بود يا نه، ديشب تا صبح باران ميباريد. شاعرانه و ملايم. و من در زمزمهي ملايم باران تا نزديك صبح بيدار بودم و مطالعه ميكردم. راستش، شبهاي باراني براي من حكم شبهاي قدر را دارند و دلم نميآيد از دستشان بدهم. ديشب شب قدر من بود و حسي به من ميگفت اتفاقي در حال افتادن است. شايد عشقي به وقوع پيوست و يا دعايي به مقصد اجابت رسيد...
لعنتيها! شما مرا از زندگي سير كردهايد؛ ولي من همهتان را دوست دارم.
هميشه عاشق زمستان بودهام. و زمستان را به خاطر سرما و برفش دوست داشتهام؛ اما امسال، زمستان شورش را درآورده است! انگار بخواهد تلافي مدارا كردنهاي سي ساله گذشتهاش را سرمان در بياورد. اين خشكه سرما ـ به قول قديميها ـ يك طرف، آلودگي هوا هم يك طرف. همين الان كنار پنجره برويد و نگاهي به آسمان نيلگون(!) تهران بيندازيد؛ ببينيد افسردگي ميگيريد يا نه.
كاش يك نفر فكري به حال ما بكند.
پنجشنبه گذشته مجلهي دوچرخه داستان "مهمان" مرا چاپ كرد. اگر دوست داشتيد سربزنيد، بخوانيد و نظر بدهيد. اين هم نشانياش:
http://dorrikhtaniha.blogfa.com/post-13.aspx
اين برف امشب دو تا حس به من ميدهد: يك حس ناشناخته كه از كودكي با من بوده و آن علاقهي شديدي است كه به برف دارم. البته ميدانم كه بيشتر آدمها برف را دوست دارند؛ اما جداي از اين، من يك حس شخصي هم به برف دارم كه خوب، شخصي است ديگر! نميشود گفت؛ حتا در اين صفحهي مجازي كه مال من است.
حس دوم برميگردد به يك نوستالوژي. از زماني كه دست به قلم شدهام، فصل پاييز با آن حس غمگينش؛ خصوصاً بغضهاي گلوگير دم غروبش و اين زمستان زيبا با برف و تمام حسها و خاطرههاي جالب و ماندگارش هميشه الهامبخش من براي نوشتن بودهاند. هنگام بارش باران و برف، دو چيز رد خور ندارد: آش رشتهي مادرم ـ كه چهقدر هم خوشمزه و دلچسب ميشود! ـ و نوشتن من.
البته يك چيز ديگر هم زماني الهامبخش من براي نوشتن بود؛ زماني كه برق ميرفت و مادرم چراغ گردسوز روشن ميكرد. البته اين يكي، به لطف وزارت نيرو كه اين همه نيروگاه ساخت و مشكل كمبود برق را تقريباً منتفي كرد، رنگ باخته است.
... و مسافرت. مسافرت هميشه الهامبخش من در نوشتن بوده است؛ ولي كو مسافرت؟!
اينها را نوشتم كه بگويم اگر نگران سلامتي من هستيد(!) ـ چون فقط موقع نوشتن احساس آرامش و سلامتي دارم ـ دعا كنيد بهانههاي نوشتنم با من سر سازگاري داشته باشند.
چرا آدمها اينقدر با هم فرق ميكنند؟ خوب، (...) يك آدم است و (...) هم يك آدم؛ اما اين كجا و آن كجا؟
بگذريم. مثلاً تصميم گرفته بودم ديگر اعتراض نكنم!