دريغا كه خورشيد اين خانه رفت غريبانه آمد غريبانه رفت
مادر گرامي و مومنهي همسرم غروب جمعه رحلت كرد. از تمام دوستاني كه به اين وبلاگ سر ميزنند برادرانه درخواست ميكنم 14 صلوات نثار روح پاك و مطهر ایشان بكنند.
خيلي التماس دعا.
ميخواستم گلايه كنم از دست آدمهايي با رفتارهايشان كفريام ميكنند.
ميخواستم بگويم حالم از افراد بيملاحظه به هم ميخورد.
ميخواستم بنويسم بعضيها سوءنيت را به حساب پخمگي ميگذارند.
ميخواستم بگويم بعضيها گذشت را «بيعرضگي» معني ميكنند.
ميخواستم درد دل كنم كه گاهي درك نشدن چه نعمت بزرگي است؛ چون توفيق اجباري انزوا را توجيه ميكند.
ميخواستم بنويسم خسته شدم از اين آدمهايي كه به گمان خودشان دورت ميزنند.
داشتم مينوشتم خسته شدهام از اين آدمها و رفتارهايشان كه كفريام ميكنند و... كه اين حديث زيبا منصرفم كرد:
امامجعفر صادق عليهالسلام ميفرمايند: عيسيبي مريم (ع) گفت: «كوران مادرزاد را بينا كردم، بيماران را شفا دادم، مردگان را زنده كردم؛ ولي احمق را نتواستم اصلاح كنم.»

ـ ميبينم ماشين حساب گرفتي دستت، يعني اينقدر زياد شده ...
ـ نه، اتفاقا كم شده. ميدوني؟ همراه اول از اين ماه 1000 تومن هزينه نمايشگرو رو حذف كرده، يعني...
ـ ميدونم چي ميخواي بگي شش هزار تومن در سال براي هر مشترك ضرب در 20 ميليون كاربر ميكنه به عبارت ۱۲۰۰ ميليارد ريال.
ـ يعني همرا اول از اين مقدار درآمد سالانه خودش گذشته؟
ـ آره بابا! همراه اوله ديگه هدفش جلب رضايت مشتركاس...
اين، تيزر همرا اول است كه همين امروز صبح از راديو پيام پخش شد. بايد توضيح بدهم يا بنويسم بدون شرح؟
دو هفته پيش بود كه يك ياكريم آمد و كنار كولر خانهي ما لانهي جمع و جوري درست كرد. دو تا تخم گذاشت و نشست روي آنها كه بشوند بچه ياكريم. توي همين سرماي اخير.
دو ـ سه شبانه روز روي سر اين حيوان زبان بسته كه بيحالي و مظلوميتش حرص آدم را درميآورد، باران باريد، از جايش تكان نخورد. (مانده بودم كه «بدين دست و پاي از كجا ميخورد!») يك روز صبح هم كه چند دقيقهاي تگرگ باريد، ميديدم كه چطور دانههاي سرد و سنگين تگرگ به سر و بدن اين حيوانكي ميخورد. من هم نميدانم چرا كاري برايش نكردم. مثلاً سرپناهي، چيزي برايش درست كنم. فقط حس شاعرانگيام گل كرد، نشستم فكر كردم هر كجا قرار است اتفاق محيرالعقولي بيفتد، خدا عقل را از مخلوقش ميگيرد و عشق را جايگزين آن ميكند. در مورد اين ياكريم معصوم هم همينطور. لابد در آن روزهاي سرد و باراني ـ كه تمامي هم نداشت ـ عقل به اين جثهي كوچك هي ميزده كه برو و در جانپناهي آرام بگير؛ اما عشق به فرزند مانعش ميشده و گرسنگي و تشنگي و سرما را تحمل ميكرده.
هر روز به اين فطرت خدا نگاه ميكردم و درس عشق ميآموختم؛ مني كه بچه ندارم و نميدانم پدر شدن يعني چه و عشق به فرزند چيست.
دو ـ سه شب پيش كه اتفاقاً سرد هم بود، يك لحظه صداي بال بال زدن شنيدم. سرك كشيدم. گربهاي را ديدم كه دزدانه فرار ميكرد و يك مشت پر! يك لحظه انگار دنيا متوقف شد. از شوك اوليه كه بيرون آمدم، صندلي زير پايم گذاشتم. دو تكه گوشت، به اندازهي سر گنجشك در لانهي سادهاي كه مادرشان ساخته بود نفس نفس ميزدند. پس بچهها از راه رسيده بودند و من خبر نداشتم! حال خودم را نميفهميدم. چهكار بايد ميكردم؟ نه بلد بودم غذا در دهان بچههاي مادر از دست داده بگذارم و نه امكان نگهداريشان را داشتم. به حال خود رهايشان كردم. فقط نگران بودم كه نکند گربه بار ديگر از راه برسد و ...
فردا صبح قيامتي شد. چشم كه باز كردم، پدر بچه ياكريمها مثل مردهاي زن مرده لب ديوار ايستاده بود و به هر سو سر ميچرخاند ـ لابد به اميد اينكه نشاني از همسر بيابد ـ چند دقيقهاي كه گذشت، انگار كه متوجه مصيبت شده باشد، جلو رفت و بچهها را زير بال و پر گرفت. نصفهروزي شايد بچهها زير سايه پدرشان بودند؛ اما بعد از آن پدر رفت و برنگشت. فكر كردم رفته است به دنبال آب و غذايي براي بچهها؛ اما رفت كه رفت. اين بار كه به لانه نگاه كردم، دو تكه گوشت ديدم كه حركت هم نميكردند. پدر تا آخرين لحظه تلاشش را كرده بود. من اشتباه نكرده بودم، معجزهي عشق يعني همين.