ميگفت: «آدمها در روزهاي آخر عمرشان حريص ميشوند.»
بعد مثال آورد از پدرش كه در ماه آخر زندگياش هوسهاي جالب ميكرده؛مثلاً كمپوت آناناس ميخواسته و آب آلبالو و... پيش از آنهم عمهي پيرش بود كه غذاهاي مختلفي ويار(!) ميكرده و...
دقت كه كردم، ديدم بيراه هم نميگويد. يكي از اين آدمها را كنار خودمان هم داريم. پيرمرد 67 سالهاي كه پزشكان از او قطع اميد كردهاند. البته خودش نميداند كه دكترها با كلي تخفيف(!) سه ـ چهار ماه وقت برايش تعيين كردهاند و او مدتي است هوسهاي جورواجور ميكند. يك بار ميگويد برايم انار بخريد، يك بار هوس هندوانه ميكند.(اين وقت سال!) يك بار هم...
ياد صحنهاي از رمان جاودانهي «پيرمرد و دريا»ي ارنست همينگوي افتادم. پسركي كه همدم «سانتياگو»ي پير ـ قهرمان داستان ـ است، از او كه صبح زود كنار ساحل ميرود تا طلوع خورشيد را ببيند، ميپرسد: «چرا پيرها اينقدر سحرخيزند؟»
سانتياگو در پاسخ ميگويد: «براي اينكه آنها ميدانند فرصت چنداني براي تماشاي زيباييهاي دنيا و از جمله ديدن طلوع خورشيد را ندارند و ميخواهند از آخرين فرصتهاي عمر براي لذت بردن استفاده كنند.»
نورمن میلر - برنده دو جايزه پولیتزر روز گذشته در گذشت. خبرگزاري فارس گفتوگويي از او را در صفحه ادبيات خود گذاشته است. بد نديدم شما هم آن را بخوانيد.
نورمن ميلر که عمر خود را صرف روزنامه نگاری و رمان نویسی کرده بود، به تازگی روی دنباله کتاب "قلعه ای در جنگل" کار می کرد تا در آن زندگی هیتلر را به تصویر بکشد. وی بارها گفته بود که به زودی از دنیا خواهد رفت و این کتاب ناتمام خواهد ماند.
نورمن میلر روزنامه نگار مطرح آمریکا اخیرا دو کتاب را با نامهای "قلعه ای در جنگل "و "درباره خدا" منتشر کرد که اولی خشم برخی آلمانیها و دومی خشم برخی آمریکایی ها را برانگیخت. اما او خود معتقد بود که نویسنده باید با کنارگذاردن بزدلی و ترسویی، این توانایی را داشته باشد که خواننده را آشفته کند. گفتوگوی زیر با هفته نامه "اینترتینمنت" که بعد از مرگ او منتشر شده است، بیانگر اندیشه های این نویسنده درباره هیتلر، خدا، نویسندگی، فیلیپ راث و... است.
* خبرنگار اینترتینمنت: آیا شما رمان "قلعه ای در جنگل" را بهترین رمان خود می دانید؟
ـ من نه تا بچه (رمان) دارم و نمی توانم یکی را به دیگری ترجیح دهم. الان روی رمانی در دنباله "قلعه ای در جنگل" کار می کنم که به زندگی هیتلر می پردازد. من الان 84 ساله شده ام و احساسم به من می گوید که نمی توانم آن را تمام کنم. به کسی هم وعده نمی دهم که بتوانم این کتاب را تمام کنم اما اگر بتوانم آن را تمام کنم و زندگی هیتلر را از طریق رمان به مخاطبان انتقال دهم، آن موقع می توان گفت که این دو رمان می توانند یک رمان کامل را شکل دهند.
* شما قبلا گفته بودید اگر بتوانید رمان "قلعه ای در جنگل" را تمام کنید، بزرگترین کاری می تواند باشد که در زندگی انجام داده اید؟
- هیچ وقت نمی شود تخمین زد که با انتشار رمان جدید چه اتفاقی خواهد افتاد. احتمال دارد کتاب پس از انتشار مورد استقبال قرار نگیرد؛ به خصوص با انتشار "قلعه ای در جنگل". رمان های جالبی از نویسندگان بزرگ مانند جان آپدایک، کورمک مک کارتی و نویسندگان دیگر که الان حضور ذهن ندارم منتشر می شود.
* شما همه این رمانها را خوانده اید؟
- من هیچ کدام از آنها را نخوانده ام. زیاد کتابهای دیگران را نمی خوانم، چون به جز سردرد چیزی ندارند. ولی وقتی رمانهای خوب را می خوانم، فوق العاده لذت می برم. با این حال وقتی فکر می کنم رمانی زیباست از خواندن آن دوری می کنم. خیلی دوست دارم رمان "جاده" مک کارتی و "علیه روز" پنیشون را بخوانم، اما این احساس را دارم که آنها مرا به مسیر مختلفی هدایت می کنند.
* آیا همان گونه که در کتابتان نوشته اید، شما واقعا معتقدید که شیطان در کالبد آدولف هیتلر حلول کرده بود؟
- بله ، من همان طور که در رمانم نوشتم و خیلی ها را هم شگفت زده کرده، معتقدم که شیطان در کالبد هیتلر رفته بود. چون وقتی به خدا معتقدیم، وقتی باور داریم که عیسی از جانب خدا آمده بود، پس می توانیم به این هم معتقد باشیم که شیطان هم در کالبد و جسم هیتلر حلول کرده بود.
* اما وقتی مردم می شنوند شما از خدا و شیطان صحبت کرده اید می گویند که شما دیوانه اید.
- البته این تفکر غلطی است. چون وقتی به خدا و شیطان معتقدی می گویند که دیوانه ای. ولی اگر معتقد نباشی عاقلی! ولی من می گویم که این افراد از نظر عقلی ناقص هستند و من هر کسی را که به خالق خود اعتقاد ندارد محکوم می کنم.
* آیا رمان جدید شما "تحریک احساسات" نیست؟
- یکی از چیزهایی که همیشه به آن احساس غرور می کنم این است که خواسته ام کتابهایم "تحریک احساسات" باشد.
* یک بار شما گفتید "فایده نویسندگی چیست وقتی نویسنده نتواند مردم را آشفته کند".
- ببینید، بیشتر نویسندگانی که بزدل هستند همیشه از آشفته کردن مردم هراس دارند، چون می ترسند مخاطبان خود را از دست بدهند. ولی من بر این باورم که نباید بترسی. باید با این اعتقاد دست به قلم برد که شما چنان قوی هستید که می توانید اعتقاد و زندگی مردم را تغییر دهید. قوی ترین انگیزه نوشتن آگاهی دادن به مردم است. کاری که شما انجام می دهید این است که ذهن مردم را نسبت به مسائل بازتر می کنید. حال اگر این روش برای مردم دردناک و آزار دهنده باشد.
* گویا گفته اید که برای نوشتن رمان "قلعه ای در جنگل" 50 سال گذر زمان لازم بوده است. آیا شما این همه منتظر ماندید؟
- این گذر زمان به این معنی نبود که این قصه 50 سال در ذهن من بود. من 75 سال است که به هیتلر فکر کرده ام. یعنی از سن 9 سالگی ذهنم مشغول بود. من چهار سال پیش نوشتن این کتاب را شروع کردم و حدود 70 سال به آن اندیشیده ام. البته نه به آن صورت که صبح با فکر آن بلند شوم، ولی همیشه در ذهنم بود.
* مثل اینکه روی کتاب دیگری در مورد هیتلر کار می کنید. این درست است؟
- اگر عمری باقی باشد، روی رمان دیگری کار می کنم. ولی مطمئنم زیاد عمر نمی کنم و نوشتن این رمان دست کم 15 سال وقت می برد. من بیشتر از سه یا چهار سال عمر نمی کنم.
* واقعا فکر می کنید بیشتر از سه سال عمر نمی کنید؟
- اگر هم نگویم بیش از سه سال زنده نیستم باید بگویم که عمر نوشتن من به زودی تمام می شود. رمان نویسهای هشتاد به بالا انگشت شمارند.
* خیلی از منتقدان بر این باورند که شما در روزنامه نگاری تبحر بیشتری نسبت به رمان نویسی دارید. نظر خودتان چیست؟
- نوشتن رمان فراتر و سخت تر از هر چیزی است. من با این منتقدین موافق نیستم. رمانهای من بسیار متفاوت اند و شبیه هم نیستند. شما وقتی یک رمان همینگوی را می خوانید، موضوع رمانهای دیگر او را هم می فهمید. من وقت زیادی صرف روزنامه نگاری کرده ام، چون نوشتن آن نسبت به رمان سریع تر صورت می گیرد. رمان نویسی مثل عاشق شدن است. آدم می تواند بگوید که می خواهد هفته دیگر عاشق شود؟
* نظرتان راجع به فیلیپ راث چیست؟
- راث امروز خیلی محبوب است و این یک دلیل دارد و آن هم اینکه او فوق العاده مستعد است. او گروهی از مردم به اصطلاح "زیرک دوست" را به آثارش جذب کرده بود. اینها آدمهایی هستند که به خدا و شیطان اعتقادی ندارند. آنها فرزندان روشنفکری هستند و به زیرکی خود می بالند. راث کتابهای شگفت انگیزی می نویسد. همین است که همه او را دوست دارند و می ستایند. در آمریکا نویسنده خوب انگشت شمار است. تقریبا ده الی بیست نفر هستند مثلا دن دلیلو، ونه گات، جان ایروینگ، دکتروف، جان آپدایک و چند نفر دیگر.
* زندگی در دوران پیری بد است؟
- نه. نه. این طور نیست. یک چیز خوب در دوران کهولت سن هست که مردم از آن بی اطلاع اند. آن هم این است که اگر در این دوران خونسرد و معقول باشی در ارتباط با فرزندان و همسرت دچار مشکل نمی شوی و با هرگونه درد هم راحت کنار می آیی. من هم با خودم کنار می آیم و در آرامش به سر می برم.
امروز خدا را شکر حال و روز خوشی دارم. فکرش را بکنید، يك عالمه كتاب دور و برت باشد. «بازي عروس و داماد» بلقيس سليماني، «دهكدهي پر ملال» امين فقيري، «خط تيره، آيلين» ماهمنير كهباسي و ... كنارت باشد و با خواندن هر كدامشان لذت ببري و هر كدام به نحوي خستگي را از بدنت بيرون بياورند...
دلم نميآيد شما را در لذت خواندن داستانكهاي سليماني شريك نكنم. يكي از اين داستانكها را به عنوان مستوره داشته باشيد، شايد هوس كزديد كتاب را تهيه كنيد و بخوانيد.
جان آدمها برابر نيست
وقتي فهميد چه كسي قاتل زنش است، همهي خشمش يكجا فرو نشست. زنِ پزشك، زيبا، خانهدار و دوستداشتنياش را يك ولگرد معتاد رواني كشته بود. همان جلسهي اول دادگاه قاتل زنش را بخشيد. در پاسخ ديگران گفت: جان آدمها برابر نيست و اين توهين به مردهي زنش است كه به جاي او، اين مردك را بكشند. همان شب به آيينيترين شكل ممكن خودش را كشت.

نمايشگاه كتاب امسال به اتفاق بهروز رضايي ـ دوست شاعرم ـ به غرفهها سركشي ميكرديم. قيصر امينپور با آن هيبت جنوبي و دوستداشتني در يكي از غرفهها (يادم نيست كدام غرفه) ايستاده بود و با دوستان و دوستدارانش خوش و بش ميكرد. آن ناشر، كتابهاي تجديد چاپ شدهي قيصر را هم عرضه ميكرد. كتابها عكس قيصر را هم بر پيشاني داشتند. گرم گفتوگو بوديم كه جواني از راه رسيد و سراغ كتاب جديدي از قيصر امينپور را گرفت. جالب اينكه قيصر امينپور را به جا نياورده بود.
قيصر با همان لحن دوستداشتنياش گفت: «اين چند كتاب هست كه اخيراً تجديد چاپ شده.»
طرف هنوز هم قيصر را نشناخته بود. گفت: «استاد كتاب تازهاي منتشر نكردهاند؟»
قيصر گفت: «همينها هم زيادي است! سه ـ چهار كتاب مگر كم است كه از يك نفر منتشر شود؟»
جوان گفت: «من عاشق كارهاي امينپور هستم. آمدهام سراغ كتاب جديدش را بگيرم.»
راستش حرصم گرفته بود. مگر آدم اينقدر هم گيج ميشود؟! قيصر همان لباسي را پوشيده بود كه عكس روي جلد كتابش بود و طرف گيرم چهرهي شاعر مورد علاقهاش را هم نميشناخت، با اولين نگاه بايد متوجه ميشد كه شاعر بلندآوازهي اين روزگار روبهرويش ايستاده است. جلو رفتم و گفتم: «شما واقعاً عاشق استاد امينپور هستيد، پس چطور او را نميشناسيد؟»
صحنهي بعدي واقعاً تماشايي بود. نميدانيد آن بندهي خدا چهقدر ذوق كرد و شرمزده ايستاد به خوش و بش كردن و...
حالا آن زمان فرا رسيده كه «بعضيها» تازه قيصر را بهجا بياورند، احساس شرم كنند و ذوق زده شوند كه چه شاعري داشتيم...
اين روزها خبرهاي خوب و بد، چپ و راست از راه ميرسند. امروز خبردار شدم يكي ديگر از دوستانم از همسرش جدا شده. البته اين اتفاق، شش ماه پيش از اين افتاده است؛ اما من امروز خبرش را شنيدم. مثل هر خبر ناگوار ديگري ـ اعم از مرگ ديگران و ... ـ كه اولش آدم را شوكه ميكند و بعد عادي ميشود، چند دقيقهاي مات و مبهوت بودم و بعد برايم عادي شد.
توي همين يكي ـ دو سال اخير، اين پنجمين يا ششمين خبر جدايي دوستان و همكاران است كه ميشنوم. هر بار هم اولش ميگويم: «آخر چرا فلاني؟» ـ درست مثل همان مرگ عزيزان و آشنايان كه اولش ميگوييم چرا فلاني، و بعد يادمان ميافتد كه خوب، فلاني هم آدم است ديگرـ خلاصهاش ميشود اين: امروز صبح پكر بودم، حوصلهي كار كردن هم نداشتم. نزديكهاي ظهر حالم كمكم داشت جا ميآمد كه اين خبر رسيد و عيشمان قمصور شد.
اينها را گفتم كه بگويم باز به نوشتن پناه آوردهام. ظاهراً قويترين مسكن ما هم فعلاً همين نوشتن است. نوشتن براي فراموش كردن غم و غصه. مينويسم. هر دو رمانم را.