تبليغاتX
اردیبهشت
يادداشت‌های يك روزنامه‌نگار

 

بعضي از دوستان، مرا كتاب‌خوان حرفه‌اي مي‌دانند. گاهي هم در اين زمينه غلو مي‌كنند؛ به‌گونه‌اي كه سراغ هر كتاب تازه‌اي را از من مي‌گيرند. در صورتي كه اين‌طور نيست. من فقط كمي‌ بيش‌تر از بعضي از آن‌ها براي مطالعه وقت مي‌گذارم. با اين حال قفسه‌ي كتاب‌هاي ناخوانده‌ي من روز به روز پر و پيمان‌تر مي‌شود.

 

بگذريم. اگر من واقعاً كتاب‌خوان حرفه‌اي بودم، "زمستان 62" اسماعيل فصيح اين‌طور در بين كتاب‌هايم مهجور نمي‌ماند كه سال‌ها بعد از انتشارش و در شرايطي كه به چاپ سوم رسيده ‌است، در نوبت مطالعه قرار بگيرد.

 

زمستان 62 به غايت زيبا و استخوان‌دار است. به زعم بعضي از منتقدان، اولين رماني است كه درباره‌ي جنگ ايران و عراق نوشته شده؛ ولي اين‌طور نيست؛ چون احمد محمود با «زمين سوخته» در اين زمينه پيشتاز است.

 

به هر حال قصد ندارم در اين مجال به نقد زمستان 62 بپردازم. همين‌قدر بايد بگويم كه در حق اسماعيل فصيح و اين رمانش ظلم كرده‌ايم. خود من هم همين‌طور. نقد كتاب هم بماند براي فرصتي ديگر.

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 13:17 | لینک  | 

 

  صبح‌ها پدر را نمی‌دیدیم. شب‌ها هم چشممان به در خشک می‌شد تا بیاید؛ اما نمی‌دیدیمش. مادربزرگ که بی‌قراری و دلتنگی‌ام را می‌دید ریشخندم می‌کرد و می‌گفت: «السون و ولسون، بابای حمیدرضا رو برسون!»

 

   اما نمی‌دیديمش. فقط گاهی صبح‌های زود می‌شنیدیم که با صدای بلند سلام نماز را می‌داد: «... و علی عبادالله الصالحین...) هنوز هم صبح زود می‌رود و غروب برمی‌گردد و باز هم نمی‌بینیمش؛ چون آمده‌ایم سر خانه و زندگی خودمان.

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 23:18 | لینک  | 

 

  تازگي‌ها مشكل كوچكي براي آقاي «ف» به وجود آمده است. يعني دقيقاً از زماني كه يك كلمه‌ي «مرحوم» به اول اسم يكي از بستگان او اضافه شد. اين بنده‌ي خدا پنجاه و شش سالش بيش‌تر نبود. آقاي «ف» وقتي كه اعلاميه‌ي ترحيم مرحوم را ديد، به فكر فرو رفت. اصلاً باورش نمي‌شد كه طرف مرده باشد. با خودش فكر كرد اگر او هم بخواهد به اندازه‌ي آن مرحوم عمر كند، بيست و شش سال وقت دارد. درست است كه روزها و سال‌ها به سرعت برق و باد مي‌گذرند؛ اما خوب، بيست و شش سال، وقت كمي نيست.

 

  چند ماه بعد، زد و يكي از همكاران آقاي «ف» ـ آبدارچي اداره ـ عمرش را داد به شما. عمري از طرف گذشته بود و به قول بچه‌ها گفتني، شيرين، هفتاد را داشت. جاي اميدواري بود. دست‌كم چهل سال وقت داشت.

 

  چند روز پيش هم خبر رسيد كه پسر همسايه بيماري كشنده‌اي دارد. دكترها گفته بودند دو ـ سه ماهه كلكش كنده است؛ اما وقتي بي‌قراري پدر و مادر و برادرهايش را ديدند (همسايه‌ي آقاي «ف» خواهر ندارد) چند ماهي تخفيف دادند و گفتند پنج ـ شش ماهي زنده مي‌ماند.

 

  آقاي «ف» في‌الفور پرس و جو كرد و فهميد جوان ناكام، بيست و هشت سالش بيش‌تر نيست. از آن روز آقاي «ف» يك لحظه هم آرامش ندارد. اگرچه مفت مسلم دو سال جلو افتاده است.

               

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 7:59 | لینک  | 

 

  رفته بوديم اداره‌ي مخابرات محل. قرار بود تلفن خانه را به نامم بزند. سفره‌ي دلم باز شد كه صاحبخانه يك ميليون و پانصد هزار تومان گذاشته روي پول پيش خانه و 50هزار تومان هم روي كرايه. گفتم از دستش به ستوه آمده‌ام و مي‌خواهم هرطور كه شده پول جور كنم و بيايم خانه‌ي خودم بنشينم. گفتم رفتارش قابل تحمل نيست.

 

  شنونده‌ي خوبي بود و دائم با تكان دادن سر و نچ نچ‌هاي گاه و بي‌گاهش حرف‌هايم را تاييد مي‌كرد. گفت كه صاحبخانه جماعت رحم و مروت ندارد. اين‌كه آدم‌هاي مظلومي مثل من باعث جري شدن صاحبخانه‌ها مي‌شوند، اين‌كه...

 

  گرم صحبت بوديم كه همسايه‌ي طبقه‌ي بالايي‌ هم از راه رسيد. او هم آمده بود براي تغيير مالكيت تلفن. يك سال بود كه او را نديده بود. سلام و احوال‌پرسي كردند و صحبت‌هايشان گل انداخت. شنيدم كه به او مي‌گفت: تو چرا اين‌قدر پرتي؟ اصلاً نمي‌آيي سراغي از مستاجرت بگيري. مگر مهلتش تمام نشده؟ خانه‌اي كه پارسال داده‌اي هفت تومان، شده 10 تومان. اجاره‌ي پاركينگ چرا از مستاجرت نمي‌گيري؟ شده ماهي 30تومان! شاهدش اين‌جا ايستاده (مرا مي‌گفت!) صاحبخانه، يك و نيم گذاشته روي پول پيش، 50 تومان روي كرايه!...

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 14:5 | لینک  | 

 

ببین! دیشب حسین ابراهیمی (الوند) در سکوت زجرآور خود درگذشت. به متن خبری که در خبرگزاری کتاب درج شده نگاه کن. بیش از 120 کتاب در 17 سال ترجمه کردن و برای بسیاری از آن‌ها جایزه داخلی و خارجی گرفتن کم است؟ انعکاس این خبر چقدر بود؟ گربه جرج بوش اگر مرده بود، خبرش در همین رسانه‌های داخلی خیلی بیش‌تر برد می‌کرد؛ اما بشین و نظاره کن. ببین فردا آبراهیمی در قطعه هنرمندان آرام می گیرد و تمام... سهم او از این همه افتخار که برای ادبیات آفرید همین باید باشد؟

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 13:54 | لینک  |