تبليغاتX
اردیبهشت
يادداشت‌های يك روزنامه‌نگار

 

يكي از دعاهاي هميشگي من اين است: «خدايا! نعمت‌هايي را كه به من داده‌اي از من نگير.»

حیلی سخت است خدا نعمتی را که به داشتنش عادت کرده ایم از ما بگیرد. مثلاْ فرض كنيد كه بخواهد نعمت گريه كردن را از بنده‌هايش بگيرد. فكر مي‌كنيد چه اتفاقي بيفتد؟

تصورش هم لرزه به اندامم مي‌اندازد...

 

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 14:1 | لینک  | 

 

امروز داشتم با آقاي آقا‌غفار، سردبير خبرگزاري كتاب، درباره‌ي موضوعي درددل مي‌كردم. ايشان درددلم را كه شنيد، حرف قشنگي زد. اجازه دهيد حرفي را كه به ايشان زدم برايتان بنويسم، تا به نكته‌ي ايشان هم برسيم.

                                                 

سردبير مجله‌ي رشد دانش‌آموز صفحه معرفي كتاب را به من سپرده است. اين مجله، در شمارگان خيره‌كننده يك ميليون نسخه منتشر مي‌شود. (قرار است تا دو ـ سه ماه ديگر، حداقل دويست هزار نسخه به اين تعداد افزوده شود.) بنابراين، معرفي كتاب‌ در اين مجله، امتياز بزرگي براي ناشران محسوب مي‌شود؛ چرا كه مي‌توانند كتاب‌هايشان را با كم‌ترين هزينه تبليغ كنند. (يعني با ارسال تنها دو نسخه از هركتاب به دفتر مجله كه در مقابل هزينه‌هاي چند ده ميليون توماني تبليغ در ساير رسانه‌ها اصلاً به حساب نمي‌آيد؛ كما اين‌كه بسياري از كتاب‌هاي حتي خيلي خوب هم  اصلاً فرصت راه‌يابي به بازار را نمي‌يابند و ماه‌ها در انبار ناشران خاك مي‌خورند.)

 

از زماني كه شروع كردم به جمع‌آوري كتاب براي معرفي، برخوردهاي جالبي از ناشران حرفه‌اي ديدم. ناشراني مثل افق و چرخ‌فلك، كه اولي بسيار حرفه‌اي و باسابقه است و دومي تازه‌كار و نوپا، در همان تماس اول اعلام آمادگي كردند و به فاصله‌ي چند ساعت از تماس تلفني، كتاب‌هايشان را برايم فرستادند؛ اما ناشراني هم بودند كه بعد از پي‌گيري‌هاي زياد و تماس‌هاي مكرر من، با اكراه، به ارسال يك نسخه از كتاب اكتفا كردند. جالب اين‌كه هزينه‌ي بسيار ناچيز پيك را هم از ما گرفتند!

 

اين برخودرهاي زننده از طرف متوليان فرهنگ اصلاً براي من قابل تصور نبود. طبق يك رسم قديمي، يك نسخه از كتاب‌هايي كه براي معرفي به دفتر نشريات ارسال مي‌شود، متعلق به خبرنگاري است كه كتاب را معرفي مي‌‌كند و بخشي از حق‌الزحمه‌ي او محسوب مي‌شود. لاجرم سر من در اين ميان بي‌كلاه ماند. بگذريم كه تعدادي از كتاب‌هايي را كه بايد  معرفي مي‌كردم از هزينه‌ي شخصي تهيه كردم؛ چون ناشران عزيز از ارسال همان يك نسخه هم دريغ كردند.

 

از همه‌ي اين‌ها بدتر، برخورد انتشارات به‌نشر بود كه بعد از چند بار بدقولي، به واسطه‌ي دوستي كه در آن‌جا مشغول به‌كار است، موفق شدم چند عنوان كتاب بگيرم. جالب اين‌كه كتاب‌هاي كمي گران‌تر را يك نسخه فرستادند. از چند عنوان كتاب هم دونسخه فرستادند، اما كتاب‌هايي كه جلدهاي ناقص و پاره و آب‌خورده داشت. در يك جمله، طرف كتاب‌هاي مرجوعي و انباري را فرستاده بود!

 

چند روز پيش هم يكي از خبرنگاران خبرگزاري كتاب را براي مصاحبه‌اي مفصل به سراغ يكي از همين ناشران حرفه‌اي فرستادم. تصورم اين بود كه ناشر عزيز ـ كه رفاقت چند ساله‌اي هم با او دارم ـ چند كتاب به عنوان پيش‌كش و دست‌مريزاد به اين خبرنگار تقديم كند؛ اما زهي خيال باطل! نه تنها كتابي به او نداد و اين بنده‌ي خدا را دست‌خالي به خبرگزاري فرستاد، بلكه وقتي حرف از دو عنوان كتاب اين ناشر به مبان آمده بود، خانم خبرنگار تصميم به معرفي آن دو كتاب در خبرگزاري گرفته بود. جالب اين‌كه ناشر حتي حاضر نشده بود يك نسخه از كتابش را براي معرفي بدهد و  با سخاوت تمام(!) اسكني از جلد آن را به او داده بود؛ كتابي كه تنها دو هزار تومان قيمت دارد! (شانس آورديم كه پول سي ـ دي را مطالبه نكرد!) خلاصه آبرويمان هم پيش سردبير رشد و هم پيش آن خانم خبرنگار رفت. درددل من با آقاي آقاغفار هم درباره‌ي همين كم‌لطفي‌هاي دوستان فرهنگي بود. ايشان در پاسخ گفت: برايت خيلي عجيب است؟ تو نمي‌داني كه كتاب، بدبخت‌ترين كالا در كشور ماست؟ از نويسنده و پديدآورنده و فروشنده، تا مصرف‌كننده‌ی آن و خبرنگاري كه در حوزه‌ي كتاب كار ‌مي‌كند؟ 

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 1:45 | لینک  | 

 

روز شنبه از طرف ناشرم زنگ زدند كه رمانت براي چاپ تصويب شده، بيا براي امضاي قرارداد. خبر خيلي خوبي بود. به خصوص براي من كه تا الان از توزيع هيچ‌كدام از كتاب‌هايم راضي نيستم. سال 75 بود كه اولين كتابم چاپ شد؛ با شمارگان 11000 نسخه. اما توزيع آن مصادف شد با تعطيلي خانه روزنامه‌نگاران جوان كه يكي از سرمايه‌گذاران انتشار كتابم بود و ناشر اصلي هم كه بقيه‌ي كتاب را به صورت انبوه فرستاد براي اين نهاد و آن سازمان.

 

ناشر كتاب دومي هم اميد بسته بود كه مثل ناشر اولي تمام يا بخشي از كتاب را به نهادهاي دولتي قالب كند كه نشد. انصافاً كتاب را خيلي حرفه‌اي چاپ كرد. از طرح روي جلد گرفته تا صفحه‌آرايي و قطع و ... اما ناشر عملاً منفعل عمل كرد و اين كتاب هم مثل 7 ـ 8  كتاب ديگري كه چاپ كرده است، ماند در انبار. اگرچه اين كتاب براي من و او آب نداشت؛ اما براي صاحب انبار نان داشت و الان هم نمي‌دانم چه بلايي سر كتاب نازنينم آمده.

 

پنج كتاب بعدي‌ام را كه مجموعه بود، انتشارات پيدايش با امتياز نشر آثار متين چاپ كرد كه در مدت كوتاهي تمام نسخه‌هاي آن تمام شد و تقاضاي چاپ مجدد دادند؛ اما نشر آثار متين عملاً رقبتي به ادامه كار ندارد و نديدم كه در اين سال‌ها كتاب ديگري منتشر كرده باشد. نتيجه اين‌كه خودم هم نسخه‌اي از آن‌ها ندارم تا به دوستانم اهدا كنم. (قابل توجه نويسندگان جوان: طاقت نويسنده شدن داريد؟!)

 

حالا هرچه بوده، گذشته و به اين كتاب دل‌بسته‌ام. دعا كنيد اين كتابم به سلامت از هفت‌خوان نشر بگذرد و به دست مخاطب برسد. ممنون!

 

راستي! همين الان دارم همزمان دو رمان مي‌نويسم. يكي در حاشيه جنگ و روايت‌كننده وقايع 30 سال اخير كشور است و دومي... بماند. تعريف از خود شد؟ ببخشيد. 

 

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 20:55 | لینک  | 

 

                               نيمه شعبان

 

شعبان كه از راه مي‌رسيد، دستي نامرئي ما را دور هم جمع مي‌كرد. مي‌نشستيم به برنامه‌ريزي. اولين بار چه كسي پيشنهاد آذين‌‌بندي كوچه را مطرح كرد، نمي‌دانم؛ اما هرچه بود، مرد و مردانه تا آخر ايستاديم و كم نياورديم. جالب اين‌كه نزديك نيمه‌ي شعبان كه مي‌شد، اختلاف‌ها و قهرهاي هميشگي را كنار مي‌گذاشتيم، دل‌هايمان را يك‌دل مي‌كرديم و تمام هم و غممان مي‌شد آذين بستن كوچه به بهترين شكل. اولش به نظرمان كار سختي مي‌آمد؛ اما پا كه پيش گذاشتيم،

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 22:51 | لینک  | 

       

حرکت روزنامه نگاری شهروندی به سوی رسانه های متداول

مریدیت استانتون

 زمانی که یک سونامی در سال 2004 به جزایر تایلند برخورد کرد، ساعت ها قبل از آنکه رسانه های متداول حتی فرصت حضور در صحنه را پیدا کنند، اولین افرادی که خبرهای مربوط به این فاجعه، اخبار کامل به همراه تصاویر ویدئویی، را به جهانیان عرضه کردند، شاهدان عینی آن بودند. و زمانی که گردباد کاترینا نیواورلئان را ویران کرد، و خسارت ها و خرابی های بسیاری را در شهرهای جنوبی ایالات متحده به بار آورد، شبکه های خبری گزارشات کامل و مفصلی در مورد وضعیت آنجا تهیه کردند، ولی تا زمانیکه ساکنین این شهرها تصاویر ویدئویی و تفاسیر خود را در اینترنت پخش نکردند، تاثیر واقعی این فاجعه به طور کامل درک نشد.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 1:29 | لینک  |