تبليغاتX
اردیبهشت
يادداشت‌های يك روزنامه‌نگار

 

در روزهاي گذشته 16نفر از اراذل و اوباش تهران كه در طرح امنيت ملي نیروی انتظامی دستگير شده بودند اعدام شدند. اين، خبر خوشايندي بود؛ حتا براي كساني كه به ظاهر مخالف برخورد نيروي انتظامي هستند. خوب، مخالفت‌ها هميشه هست، همان‌طور كه پزهاي روشنفكري هست و البته بخش اعظمي از آن هم فيلم است!

 

خبر اعدام اين اراذل، خاطراتي را در من زنده كرد. يك سال و نيم پيش من سردبير همشهري محله منطقه 15 بودم. يك روز از كلانتري محل تماس گرفتند و از دستگيري دو نفر از اراذل خبر دادند. گفته شد كه قرار است اين دو در محل گردانده شوند تا ابهتشان بشكند. از ما هم دعوت شد براي پوشش خبري اين اقدام به محل برويم.

 

خبرنگار و عكاس مجله را به محل فرستادم. معلوم شد اين دو، روز روشن سر راه دختر خانمي ظاهر ‌شده و قصد ربودن و تجاوز به عنف را داشته‌اند. دختر خانم مي‌خواسته به خانه همسايه پناه ببرد؛ اما اين افراد شرور مجال نمي‌دهند و با چاقو او را تهديد مي‌كنند. دختر بيچاره به باجه بليت‌فروشي پناه مي‌برد، اما آن دو مامور فروش بليت را تهديد مي‌كنند و دختر را به زور از باجه بيرون مي‌كشند و ... البته با حضور به موقع ماموران، آن دو پيش از هر اقدامي دستگير و به كلانتري منتقل مي‌شوند.

 

 خبر را در صفحه «پيشامد» منعكس كرديم. همان روز كه مجله توزيع شد ـ مجله محله ما روزهاي شنبه توزيع مي‌شد ـ مادر يكي از دو اراذل زنگ زد و بناي تهديد را گذاشت. اين‌كه شما با آبروي ما بازي كرده‌ايد، اين‌كه پسر من گناهكار نيست؛ اين دختر پوشش خوبي نداشته و خودتان بگوييد وقتي يك دختر با ظاهر بد در خيابان ظاهر مي‌شود گناه پسر من چيست؟ اگر هر جوان ديگري هم به جاي پسر من بود وسوسه مي‌شد اين كار را بكند! و ... در نهايت مي‌گفت حتا اگر پسري، دختري را ربود و به او تجاوز كرد، بايد دختر را مجازات كنند كه باعث تحريك او شده و...

 

بحث خيلي جالب شده بود و زماني جالب‌تر شد كه این مادر گفت شما مادر نيستيد كه بفهميد من چه مي‌گويم!

 

من هم واقعا مانده بودم چه بگويم. گفتم با تمام اين حرف‌هاي غير منطقي شما، من هيچ‌كاره‌ام. ما وظيفه اطلاع‌رساني داريم. تازه، كلانتري به ما توصيه كرده بود عكس واضح و بدون پوشش اين دو را كار كنيم تا شهروندان آن‌ها را شناسايي كنند؛ اما من عكسي را كار كردم كه از پشت گرفته شده و اصلا چهره‌شان قابل شناسايي نيست. در ثاني، وقتي اين دو نفر را آفتابه به گردن و با موهاي نيمه‌تراشيده در محل گردانده‌اند، اين چه حرفي است كه مي‌زنيد؟

 

فكر مي‌كنيد چه جوابي شنيدم؟ اين مادر(!) گفت: پسر من آنقدر در محل سرشناس است كه حتا از پشت سر هم همه او را مي‌شناسند. شما با آبروي يك جوان بازي كرده‌ايد و پايش را مي‌خوريد!      

 

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 23:27 | لینک  | 

 

  «درخت زيباي من» را نخوانده بودم. خوب، بعضي وقت‌ها اين‌جوري مي‌شود ديگر. كتاب‌هايي هستند كه بايد بخواني‌شان؛ اما قسمت نمي‌شود و همين‌جور در حسرت نخواندن‌شان مي‌ماني تا دوباره تجديد چاپ شوند و طلسم نخواندشان بشكند.

 

به هرحال، اين كتاب را هم ـ كه از جمله‌ي معروف‌ترين رمان‌هاي معاصر است ـ خواندم. از «خوزه مائورو ده واسكونسلوس» برزيلي پيش از اين «موز وحشي» را خوانده بودم ـ كه آن هم معركه است؛ ولي ترجمه خيلي بدي دارد ـ تا اين‌كه قسمت شد و «درخت زيباي من» را هم خواندم و به معناي دقيق كلمه، از خواندن اين كتاب حيرت كردم. از نويسنده‌اش در حيرتم كه رماني چنين جذاب نوشته و از مترجمش «قاسم صنعوي» در حيرتم كه چقدر بد آن را ترجمه كرده است! واقعاً انسان مي‌ماند حيران كه مگر مي‌شود كسي ايراني باشد، در ايران زندگي كند و فارس زبان باشد؛ اما حتي يك جمله‌ي درست فارسي در سر تا سر يك رمان دويست و پنجاه صفحه‌اي نتواند بنويسد!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 14:44 | لینک  | 

 

1ـ امشب تلويزيون در چند بخش خبري، تصاويري از سرو ماهي نيمه‌زنده در يكي از رستوران‌هاي تايوان پخش كرد. ماجرا از اين قرار بود كه آشپز هنرمند(!) ماهي را زنده زنده در روغن در حال جوش مي‌انداخت و مشتري خوش‌سليقه در حالي ماهي را نوش جان مي‌كرد كه فطرت خدا در حال جان‌كندن بود. نمي‌دانيد اين مشتري چه لذتي از خوردن اين ماهي مي‌برد.*

 

2ـ در اسپانيا مسابقات زنجيره‌اي(!) «از دست گاو فراركني»(!) ادامه دارد. از جزييات اين برنامه يا جشنواره بي‌خبرم؛ اما آن‌گونه كه از تصاوير تلويزيون بر مي‌آيد، چند گاو نگون‌بخت شاخ طلا(!) را در خيابان رها مي‌كنند. مردمان الكي خوش بي‌كار از جلو و گاوهاي محترم زحمت‌كش از پشت سر، من بدو، گاو بدو ... (البته مشكل اين‌جاست كه همه فكر مي‌كنند پشت‌سري‌ها گاوند؛ اما مطمئناً گاوهاي محترم در پايان اين جشنواره تكذيبيه صادر خواهند كرد.) صد نفر ناقابل همين امروز بر اثر برخورد شاخ طلايي شاخ‌طلاهاي عزيز به بيمارستان رفتند.**

 

 3ـ باز هم يك گزارش تصويري از تلويزيون: چند كارگر زحمت‌كش (اين‌جا جداً علامت تعجب نمي‌خواهد.) پمپ‌بنزين با استفاده از كارت‌هاي هوشمند جا مانده در كارت‌خوان‌ها، به نيازمندان(!) بنزين مي‌فروشند در ازاي 50 ليتر، 25هزار تومان. مفت!***

 

4ـ به كجا مي‌رويم؟

 

 

 

 

 ...................................................................................................... 

*همان‌طور كه مي‌دانيد، مردم آسياي جنوب‌شرقي هر موجود زنده‌اي را به عنوان غذا نوش‌جان مي‌كنند. از آن جمله‌اند: قورباغه‌هاي خوش‌صدا، مارمولك‌هاي چندش‌آور كه به اعتقاد ما ايراني‌ها به شدت سمي‌ هستند(باز هم يك اشتباه استراتژيك از جانب ما(!) سگ‌هاي با وفا، ميمون‌هاي باهوش و ... (اگر غير از اين بود، لابد جمعيت يك‌ميليارد و چهارصد هزار نفري چين بايد از گرسنگي سنگ‌ به شكمشان مي‌بستند.)

 

 ** اگر اين‌ جشنواره در ايران برگزار مي‌شد، به وحشي‌گري متهم مي‌شديم؛ اما ظاهراً كشورهاي پيشرفته به خاطر پيشرفته بودنشان مخيرند كه هر‌كاري بكنند. مسابقه‌هاي مزخرف پرخوري‌هايشان را ببينيد.

 

*** يك ماجراي كاملاً بي‌ربط: زن و شوهري را مي‌شناسم كه 13 ـ 14 سال بچه‌دار نمي‌شدند. بعد از كلي نذر و نياز از خدا پسري گرفتند. پسر الان 21ساله‌ دارد؛ اما دستش كج است. (اشتباه نكنيد، مشاراليه معلوليت جسمي ندارد، احتمالاً نطفه‌اش مشكل داشته. افتاد؟!)

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 23:4 | لینک  | 

 

بازدید نویسندگان کودک از بیت امام خمینی(ره)

 

همزمان با سالروز میلاد امام خمینی(ره)، جمعی از نویسندگان کودک و نوجوان از حسینیه جماران و بیت امام راحل بازدید کردند.

 

به گزارش واحد خبر حوزه‌هنری، هوشنگ مرادی کرمانی، مصطفی رحماندوست،‌ امیرحسین فردی، افشین علاء، محسن چینی‌فروشان،‌ محمدرضا محمدی‌پاشاک، خسرو باباخانی،‌ حمیدرضا شاه‌آبادی، داریوش نوروزی،‌ کامران شرفشاهی، شهرام اقبال‌زاده، حمید هنرجو، مرجان کشاورزی‌آزاد، سید علی کاشفی خوانساری، محمدرضا اصلانی، عزت‌الله نادری، عبدالعظیم فریدون، محمدتقی حق‌بین، نادر قدیانی، حمیدرضا داداشی، سیامک سرمدی، محمد کراچیان، محس وطنی، عباس تربن، مازیار تهرانی، ناصر ضرابی، علیرضا پورمند(سرو) و محمدعلی شامانی از جمله نویسندگان حاضر در این مراسم بودند.

این بازدید همزمان با روز قلم و ولادت حضرت فاطمه زهرا(س) و در حاشیه مراسم اعلام نتایج نخستین مسابقه ادبی یاد دوست صورت گرفت.‌

 

 

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 15:2 | لینک  | 

  

   به قول بنده‌ي خدايي كه نمي‌دانم كيست: دوستان خوب مثل ستاره‌اند كه حتا وقتي آن‌ها را نمي‌بيني، مطمئني كه سر جايشان هستند.

   الغرض. ديروز براي ملاقات حاج‌آقا زائري كه به ايران برگشته به همشهري محله رفته بودم. صحبت‌هايمان گل انداخت و يك ساعتي از هرچيزي سخن گفتيم. همان‌جا يادم افتاد كه چند دوست خيلي خوب دارم كه هركدامشان يك گنجينه‌اند.

   يك لحظه از ذهنم گذشت كه اگر بهروز رضايي، حميد محمدي محمدي، عباس نادري، مناف يحيي‌پور، علي آقاغفار، جواد محقق، محمدرضا زائري، سيدناصر موسوي‌جزايري، صدرا اماني و همراه همیشگی ـ همسرم ـ نبودند، تحمل زندگي چه‌قدر سخت مي‌شد.

 

 

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 14:33 | لینک  | 

 

كورت ونه‌گات

 

اول اين‌كه: تا دير نشده، كتاب «مرد بي‌وطن» كورت ونه‌گارت مرحوم را بخوانيد. بعداً نگوييد كسي به ما نگفت‌ها!

من هم قول نمي‌دهم؛ ولي اگر وقت كردم چند كلمه‌اي درباره‌ي اين كتاب مي‌نويسم.

يادتان باشد كه اگر خواستيد اين كتاب را تهيه كنيد، كار نشر مرواريد را بگيريد كه پريسا سليمان‌زاده و زيبا گنجي آن را ترجمه كرده‌اند. اين دو، همان كساني هستند كه بادبادك‌باز خالد حسيني را خيلي خوب ترجمه كرده‌اند.

 

نكته دوم: گاهي چه‌قدر خوب است كه آدم «نه» بگويد. امروز يك «نه» گفتم و كوهي را از روي دوشم برداشتم. طفلك بنده‌ي خدايي كه اين «نه» را شنيد، چه‌قدر خوشحال شد! من اسمش را گذاشتم «نه» با بركت. كاش زودتر زبانم را چرخانده بودم!

خدايا، شكرت كه كلمه‌ي نه را به ما ياد دادي!

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 21:16 | لینک  | 

 

بچه‌ها مي‌گويند چرا اسم وبلاگت را عوض كردي و گذاشتي ارديبهشت؟

حاج‌آقا زائري بعد از خواندن درددل‌هايم مي‌گويد: ان‌شالله تهران كه آمدم با هم صحبت مي‌كنيم.

صدراي عزيز دل ـ برادر چهارم من ـ مي‌گويد: شغل تر و تميز پيدا كرده‌اي؟

و من مانده‌ام چه جوابي به اين بزرگواران بدهم.

درپاسخ همه‌تان مي‌گويم: اين‌ها همه نشان مي‌دهد كه عوض شده‌ام. حالا ديگر فهميده‌ام كه ماهي كه در آن متولد شده‌ام، بهترين ماه سال است.

فهميده‌ام كه بايد گاهي تغيير و تحول ايجاد كرد. و از آن مهم‌تر: فهميده‌ام كه گاهي بايد منتظر بود.

 

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 14:11 | لینک  | 

 

اين روزها خسته‌ام. خيلي خسته. آن‌قدر كه وقتي به خانه برمي‌گردم، توانايي انجام هيچ كاري را ندارم. حتا نمي‌توانم يك دل سير مطالعه كنم. مني كه اگر هر شب دو ـ سه ساعت مطالعه نمي‌كردم، احساس گناه مي‌كردم... . بماند.

 

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 23:55 | لینک  | 

 

یک توصیه: مصاحبه‌ی همشهري جوان با استاد رضا سيد‌حسيني را در شماره‌ي اين هفته حتماً بخوانيد. چرا؟! بخوانيد تا به پاسخ آن برسيد. همه چيز را كه نبايد گفت!

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 0:41 | لینک  |