
ای بهار رنگ رنگ
ای ترنم قشنگ!
نرم نرم می رسی و می بری
از کفم قرار
خاکروب مقدمت
ديده گان روزگار...
***
از رواق فکر من
گرد کهنگی بروب
«یا مقلب القلوب»!
ماركز، غول ادبيات داستاني، چند روز پيش هشتاد ساله شد. رييسجمهور كلمبيا برايش کارت تبریک فرستاد و از تلاشهايش در راه حقوق بشر تشكر كرد. علاوه بر اين، مردم اسپانيا نيز برايش جشن گرفتند و در يك اقدام دستجمعي، شاهكار او «صدسال تنهايي» را خواندند و...
بگذريم. مردم دنيا براي هنرمندان خود چهكار ميكنند و ما چهميكنيم؟ غول ادبيات داستاني ما كيست؟ احمد محمود؟ چه؟ مرامش به ما نميخورد؟ دولتآبادي چطور؟ آدم نيست؟! ميگويم چطور است مصطفا رحماندوست را غول بناميم؟ او كه زياد براي بچهها زحمت كشيده. اصلاً! محمدرضا سرشار چطور است؟ او كه ديگر حرف ندارد.
چرا راه دور برويم؟ همين مهدي آذريزدي كه زندگياش را براي بچهها و نوشتن براي آنها صرف كرده است. بله، يادم هست. چند روز پيش مراسم بزرگداشتي از طرف يكي از اين نهادهاي فرهنگي برايش برگزار شد. خوب، ديگر چه ميخواهيم؟ تجليل اساسي ميماند براي بعد از مرگش. مگر نگفته است: «ميترسم بميرم و حسرت كتابهاي ناخوانده را با خود به گور ببرم؟» خوب، وقتي استاد آذريزدي سر خود را زمين گذاشت، دستجمعي ميرويم سر مزارش و برايش كتاب ميخوانيم!
راستي! حيف كه ملاقليپور زود مرد، وقت نكرديم برايش بزرگداشت بگيريم. درست است. بهترين فيلم دفاع مقدس را او ساخت. اما خوب، ما همگي فكر ميكرديم رسول حالا حالاها زنده ميماند. فكر ميكرديم حالا حالاها وقت داريم. حيف شد. ايكاش مرگ، پيش از آمدن، ما را خبر ميكرد.
حالا كاري است كه شده. حرف ناصر عبداللهي را هم نزنيد كه شاكي ميشوم! ما از كجا بايد ميدانستيم كه به اين زودي با فرشتهي مرگ ملاقات ميكند؟
و اما حسين حداد. نميدانم چرا تا دو ـ سه روز پيش هيچ چيز مثبتي در اين آدم وجود نداشت؟ اما از روز سيزدهم اسفند، اين بندهي خدا شد آخر هنر و ادب و اخلاص و از خود گذشتگي...
حيف. صد حيف كه اينجا، آدمها پيش از آنكه استعدادهايشان كشف شود ميميرند.
اين مطلب جالب را از وبلاگ علی اسدیان عزيز برداشتهام. به خواندنش ميارزد.
گروهی از متخصصان، این سوال را برای گروهی از کودکان 4 تا 8 ساله مطرح کردند: «عشق به چه
معناست؟» پاسخهایی که دریافت کردهاند بسیار عمیقتر از آن بوده که کسی بتواند تصور کند.
ـ از زمانیکه مادربزرگم دچار آرتروز شد دیگر نمیتوانست خم شود و ناخنهای پایش را لاک بزند. از آن
به بعد همیشه پدربزرگم این کار را برای او انجام میداد؛ حتی وقتی كه دستهای خودش هم دچار
آرتروز شد.این عشق است. (8 ساله)
ـ وقتی کسی تو را عاشقانه دوست دارد، شیوهی بیان اسمت در صدای او متفاوت است و تو میدانی
ـ عشق یعنی آن هنگامی که برای خوردن غذا با کسی بیرون میروی و بیشتر چیپس خود را به او
ـ عشق یعنی آن زمان که بابا برای مامان قهوه درست میکند و برای اطمینان از خوبی طعمش کمی از
ـ عشق آن زمانی است که به کسی میگویی از تیشرتش خوشت آمده و او بعد از آن هر روز آن را
ـ عشق یعنی آن زمان که مامان بهترین تکهی مرغ را برای بابا میگذارد. (5 ساله)
باراني كه ديشب باريد از نوع بارانهاي زمستاني نبود. اصلاً زمستان كه نبايد باران بيايد. زمستانهايي كه من به ياد دارم، برفي بودند و برفي. در عوض، بهار و تابستان فصل باران بود و باران و باران.
و من چه خاطرات زيبايي كه از باران ندارم! يادش بهخير، بچه بوديم ما. من و خاله. من از اولش هم خيلي شيطان نبودم. خاله اما كه هم سن من است، با اينكه دختر بود خيلي شيطاني ميكرد. فقط خدا ميداند كه تا به هفت ـ هشت سالگي برسيم، چند بار چانهاش شكست، آرنج و زانويش خراش افتاد و زانوي شلوارش پاره شد!
عجيب است. من همان آدم هستم. خاله هم همان آدم؛ اما حميدرضاي آن سالها كجا و حميدرضاي اين روزها كجا؟ خالهي آن سالها كجا و خالهي اين سالها كجا؟ آن سالها يك تفاوت بسيار مهم ديگر هم با اين حال و روز داشت. آن موقع مادر بزرگ هم بود كه جانش بود و ما، به خصوص كه پسر هم بوديم ما و مادر بزرگ، پسر دوست ميداشت.
خاله هميشه به من رودست ميزد. اگرچه معلومات عمومي من بهتر از او بود و زورم به او ميچربيد؛ اما او اين گونه وانمود ميكرد كه كم نميآورد. براي همين به حالش غبطه ميخوردم و بايد كلي زور ميزدم و تلاش ميكردم تا مقابلش خودي نشان بدهم.
تابستانها عادت داشتيم پشت بام منزل مادر بزرگ شام بخوريم. بعد، اگر دعايمان مستجاب ميشد و قرار بود شب در خانهي مادر بزرگ بخوابيم، چه كيفي داشت خوابيدن در پشت بام! اگر شانسمان ميزد و شب هم باران ميباريد كه نور علي نور ميشد!
گاهي اصلاً متوجه نميشديم چه اتفاقي افتاده. صبح كه چشم باز ميكرديم، ميديديم توي اتاق خوابيدهايم! آن وقت، خواب كه از سرمان ميپريد و چشممان به حياط خيس كه ميافتاد، تازه متوجه ميشديم كه باران باريده و نيمههاي شب به اتاق منتقل شدهايم!
بالاخره يك شب شانس ياري كرد و توانستم جلوي خاله دربيايم. آخرهاي تابستان بود. مثل هر شب به پشت بام ميرفتيم؛ اما بعد از شام به اتاق برميگشتيم؛ چون نيمههاي شب هوا خنك ميشد و نميشد آن بالا خوابيد. يك شب بعد از خوردن شام، همان بالا خوابم برده بود. يكوقت چشم باز كردم و ديدم كه روي شانهي دايي هستم و در حال پايين آمدن از پلهها. از بالاي شانههاي پهن و ستبر دايي، دنيا جور ديگري بود. پلههاي پيچ در پيچ و باريكي كه تمام شدني هم نبود! و با آن مهارت و سرعتي كه دايي در پايين آمدن از راهپله داشت، فقط بايد جاي من ميبوديد تا حس خوبي را كه داشتم درك كنيد. خيلي هيجان انگيز بود.
پايين كه رسيديم، دايي مرا كنار خاله گذاشت. من هم چشمهايم را بستم كه متوجه نشود بيدار شدهام. اگر خاله جاي من بود، همان موقع مرا بيدار ميكرد تا حس خوبش را با من در ميان بگذارد؛ ولي من صبر كردم. فردا صبح ماجراي پايين آمدن از پلهها را با او در ميان گذاشتم و با آب و تاب تعريف كردم كه چه كيفي دارد بغل دايي باشي و از آن بالا دنيا را سير كني!
...ديگر راهش را ياد گرفته بوديم. هر شب بعد از خوردن شام خودمان را به خواب ميزديم و بعد از شام و موقع خواب كه ميشد...
يادم باشد عيد كه شد و دايي به تهران آمد، اين ماجرا را كه سالهاست بين من و خاله مثل يك راز باقي مانده برايش تعريف كنم.
جالب است. این روزها تقریباْ هر مطلبی که مینویسم با واکنش دوستان مواجه میشود. رویا خانم و آقا صدرا دوست دارند خاطرات خانه را ادامه دهم. علی اسدیان دلش برایم میسوزد و میگوید خاطرهی خطرناک (تصادف را میگوید!) ننویس. ماندهام چه کنم با این دوستان عزیز. شاید مدتی نوشتن را کنار بگذارم. اما... توبهی گرگ مرگ است. به زودی به روز میشوم.شاید با خاطرهای از خانه و یا ... به هر حال!...