تبليغاتX
اردیبهشت
يادداشت‌های يك روزنامه‌نگار

 

اين رمان ديوانه‌كننده است. بادبادك‌باز. ديشب و پريشب تا صبح بيدار نشستم تا بخوانمش. دارم گيج مي‌زنم. تصميم گرفته‌ام تمام نقدهايي را كه بر اين رمان زده‌اند بخوانم.

زماني يكي از بچه‌ها از من پرسيد: «چرا رمانت را تمام نمي‌كني؟»

گفتم: «تصميم دارم صد رمان خوب بخوانم و بعد رمان خودم را بنويسم. رماني كه يك فصل آن را هم نوشته‌ام. اما حالا تصميمم را گرفته‌ام. مي‌نويسم.

 

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 17:10 | لینک  | 

 

اين‌جور كار كردن ديگر برايمان عادي شده بود. مأموريت‌هاي متعدد و فشرده به شهرهاي مختلف، حضور فعال در نمايشگاه‌هاي فرهنگي سراسر كشور و... خلاصه كار به جايي رسيد. كه دل كندن از خانه و بچه‌هاي باصفاي آن برايمان مشكل بود.

 

خود من، عادتم شده بود كه بخشي از كارهاي شخصي‌ام را در محل كار انجام مي‌دادم. با خودم اين‌طور قرار گذاشته بودم: ساعت چهار كه مي‌شد، كارت خروج مي‌زدم و برمي‌گشتم پشت ميز و تا پاسي از شب، كارهاي شخصي‌ام را كه گاه بي‌ارتباط با خانه هم نبود انجام مي‌دادم. ديگران هم كه كمابيش همين‌طور بودند و انصافاً مايه مي‌گذاشتند. زحمات بچه‌ها زماني بيش‌تر معلوم مي‌شود كه يادآوري كنم تقريباً تمام كارهاي خانه در دقيقه‌ي نود انجام مي‌شد. كه خوب، انرژي و وقت مضاعفي از همه مي‌گرفت. كار به جايي رسيده بود كه بعضي از اعضا كه مي‌دانستند بچه‌هاي خانه تا ديروقت در محل كار حضور دارند، شب‌ها براي انجام كارهايشان با آن‌ها تماس مي‌گرفتند. چون هر سه شماره تلفن خانه تقريباً در تمام مدت روز اشغال بود و بعضي‌ها چاره‌اي هم غير از اين نداشتند.

 

بد نيست در اين‌جا با اجازه‌ي حاج‌آقا زائري، خاطره‌اي از ايشان نقل ‌كنم. ايشان يك شب تا صبح در اتوموبيل خود خوابيده بود! ماجرا كمي جالب است. حاج‌آقا به روال بسياري از شب‌ها تا دير وقت در خانه به رتق و فتق كارها مي‌پرداخته‌اند. آخر شب راهي منزل مي‌شوند؛ اما ظاهراً كليد منزل را در خانه! جاگذاشته بوده‌اند. مي‌مانند بر سر دوراهي. اگر به خانه برگردند، خانواده‌ي سرايدار به زحمت مي‌افتند. از طرفي دلشان نمي‌آيد آن‌ وقت شب همسرشان را از خواب بيدار كنند؛ بنابراين تا زمان نماز صبح در اتوموبيل استراحت مي‌كنند!  

خلاصه زندگي مي‌كرديم براي خودمان!

 

                                                                                                                         ادامه دارد

 .......................................................................................................................................

با مرور مطلب قبلي متوجه شدم كه به بهانه‌ي بازگويي خاطراتم از خانه، دچار خودشيفتگي شده و كمي از خودم تعريف كرده‌ام؛ چيزي كه در اين يادداشت هم كمابيش مي‌بينيد. اين مسأله تا حدودي طبيعي است. استاد جواد محقق، خاطره نويسي را «خالي‌بندي فرهنگي» مي‌نامد. ژانري ادبي كه نويسنده‌ براي تطهير خود‌ش به‌كار مي‌برد. به هرحال اگر چنين شائبه‌اي از مطالبم حس كرده‌ايد و از اين به بعد حس مي‌كنيد، همين‌جا از همه‌ي شما عذر مي‌خواهم.

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 14:36 | لینک  | 

 

حاج‌آقا زائري عزيز با اين پستي كه درباره‌ي تولد و مرگ خانه‌ي روزنامه‌نگاران جوان نوشته بود، فكر ما را حسابي مشغول كرد. از آن‌جا كه به ايشان قول داده‌ام تا جمع‌آوري خاطرات بچه‌هاي خانه را به عهده بگيرم، (اين قول و قرار فعلاً يك‌طرفه و از جانب من است.) بد نديدم كه خودم زودتر از همه دست به كار شوم؛ شايد موج و حركتي در اين زمينه ايجاد شود و بچه‌ها به صرافت بيفتند كه خاطراتشان را بنويسند. البته نوشته‌هاي من درباره‌ي خانه احتمالاً طولاني خواهد شد؛ چون اين بار واقعاً مي‌خواهم سفره‌ي دلم را باز كنم و ناگفته‌هايي را كه ده سال تمام مثل يك شيء مقدس در دلم نگه‌داشته‌ام روي دايره بريزم؛ اما همين اول كار قول مي‌دهم تمام سعي‌ام را بكنم كه سلسله مطالبم در اين زمينه خسته‌كننده و تكراري نباشد.

 

راستش به شخصه از اين كه سه سال از بهترين سال‌هاي عمرم را در خانه خرج كردم (آن موقع كه خانه افتتاح شد 25 ساله و در اوج جواني و فعاليت ادبي بودم.) نه تنها ناراحت نيستم، بلكه به خودم مباهات مي‌كنم.

 

 آقاي زائري در آن نوشته گفته‌اند: «نكته‌ی معلوم و آشكار اين است كه نسلی از خلال دو سال و نيم فعاليت خانه برآمد و شكل گرفت (در كوران تحولات اجتماعی نيمه‌ي دهه‌ي هفتاد) كه امروز تقريباً هيچ مركز رسانه‌ای نيست كه كسی از دوستان و همكاران خانه در آن ديده نشود. از سردبير اين روزنامه و آن مجله تا مسؤول روابط عمومی اين سازمان يا مجری فلان برنامه‌ي تلويزيونی. تجربه‌ی خانه كه مبتنی بر مطالعه و حضور كارشناسانه‌ي بسياري اساتيد برجسته بود با شعار تو بنويس ما منتشر می‌كنيم  و جايی كه هر نوجوانی می تواند بنويسد كوشيد تا فرصت را برای تمرين و مشق كردن نوجوانان علاقه‌مند به فعاليت رسانه‌ای فراهم كند و مسير همسوسازی علايق و اشتغال و تحصيل جوانان مستعد را هموار نمايد...»

 

و حرف اصلي من درست از همين‌جا شروع مي‌شود. اگر دوستاني هستند كه خود را پرورش يافته‌ي خانه مي‌دانند، اگر امروز فلان مجري تلويزيوني، مايه‌ي مباهات آقاي زائري و بچه‌هاي خانه است، اگر فلان عضو ساده‌ي واحد پرورشي خانه امروز قلم به دست گرفته و در فلان رسانه قلم مي‌زند و اسمش در شناسنامه‌ي رسانه‌ها نه به عنوان عضو ساده و خبرنگار افتخاري خانه و يا حداكثر سردبير فلان نشريه‌ي تجربي، بلكه به عنوان سردبير و مدير مسؤول آورده مي‌شود، بخشي از آن (و نه همه) را مديون خانه و موقعيت‌هايي است كه خانه برايش به وجود آورد و انصاف حكم مي‌كند تا همين اندازه ممنون خانه و كارگزاران آن باشد.

بله، اگر فلان سردبير، فلان مشاور وزير، فلان مدير روابط‌عمومي و... اولين قدم‌هايشان را در خانه برداشتند، راه و چاه روزنامه‌نگاري و مديريت را در خانه شناختند، افرادي هم بودند كه حضورشان در خانه به عنوان كارگزار، مربي و... و خدمتشان در اين مؤسسه، زندگي شخصي‌شان را تحت‌الشعاع قرار داد و لااقل بخشي از زندگي‌شان مختل شد. نمونه‌ي بارز و فعلاً زنده‌ي آن خود من هستم. كسي كه از اولين كارمندان خانه بوده است. ما (سيدعلي كاشفي‌خوانساري، حسن عبدالله‌زاده، محمدعلي كريمي، علي لبافي، مناف يحيي‌پور، علي‌اصغر سيدآبادي و...) پيش از افتتاح رسمي خانه در بهمن 1374 كارمان را در خانه شروع كرديم. خود من فكر مي‌كنم از دي‌ماه همان سال بود كه به عنوان كارپرداز روابط‌عمومي كارم را با كاشفي شروع كردم.

خانه آن‌قدر سريع شكل گرفت و بعد از شكل‌گيري آن‌قدر به سرعت به سوي اهدافش حركت كرد كه فرصت زندگي كردن را از دست‌اندركاران آن گرفت. بچه‌ها در طول اين دوـ سه سال فعاليت خانه عمر و انرژي‌شان را به پاي خانه ريختند و گاهي بيست ساعت از شبانه‌روز در «خانه» بودند.

 در روزهاي اوج كاري (فكر مي‌كنم هفته‌ي دولت بود، كه ما ويژه‌نامه‌ي روزانه‌ي هفته‌ي دولت را منتشر مي‌كرديم. شايد هم در روزهاي برگزاري جشنواره‌ي مطبوعات بود.) كار به جايي رسيد كه حاج‌آقا زائري و موسوي جزايري برايمان رختخواب جور كردند و شب‌ها در نمازخانه مي‌خوابيديم.   

 ادامه دارد    

 

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 2:8 | لینک  | 

حرم حضرت علي(ع)

مستان سلامت مي‌كنند...

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 23:32 | لینک  | 

 

امروز با اين صدا از خواب بلند شدم: «به عزت و شرف لااله‌الاالله...»

صدا نزديك بود.(مرد همسايه ـ دو خانه آن‌طرف‌ترـ آخرين شب زندگي‌اش به صبح نرسيد.) به ساعت نگاه كردم. ده و نيم صبح بود. خواب مانده بودم.

 

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 14:0 | لینک  | 

 

بمب ساعتي بالاخره زير پاي صدام منفجر شد!

 اوايل سال 1359 هنوز خبري از جنگ ايران و عراق نبود و كسي درست صدام را نمي‌شناخت؛ اما همين كه گوينده‌ي تلويزيون خبر انفجار بمب ساعتي در زير پاي صدام را اعلام كرد، همه‌ي مردم ايران خوشحال شدند. فرداي آن روز مشخص شد خبر جعلي بوده و جالب اين‌كه تلويزيون ايران هم پيش از تأييد خبر از منابع رسمي، آن را منتشر كرده‌ بود! (ظاهراً اين رويه هنوز هم در رسانه‌ي ملي دنبال مي‌شود و علاقه‌مندان ويژه‌ي خود را دارد!)

 بعدها، در اوج جنگ تحميلي، بار ديگر اعلام شد كه صدام به دليل حمله‌ي قلبي فوت شده است. يادمان نمي‌رود كه بعد‌ازظهر آن روز كه خبر دهان به دهان چرخيد، تا پاسي از شب، مردم چه‌قدر شادماني‌ كردند، به خيابان‌ها ريختند، شكلات و شيريني پخش كردند و ... تا اين‌كه يك منبع رسمي‌(تلويزيون!) اعلام كرد از مردم فهيم ايران بعيد است كه پيش از تأييد خبر از منابع رسمي (بله ديگر، منظور از منابع رسمي‌، صدا و سيما بود!) به ترويج شايعه دامن بزنند.

 اما امروز خبر اعدام صدام از رسانه‌ها پخش شد. مثل هميشه، صدا و سيما به بدترين شكل آن را پوشش داد. نهايت خلاقيت‌ حضرات اين بود كه ميكروفون همه كاره را جلوي مخاطب بگيرند و بپرسند: از شنيدن خبر اعدام صدام چه احساسي به شما دست داد؟

بله. به همين سادگي اصلاً پس ماهواره را براي چه اختراع كرده‌اند؟ عزيزاني كه به اين تكنولوژي مجهز هستند بعد از پي‌گيري دقيق اخبار اين واقعه‌‌ي بزرگ ما را هم در جريان بگذارند. ثواب دارد!

بگذريم. يادمان نرفته شادماني مردم ايران را در موقعيت‌هاي مختلف. هر بار خبري از پيروزي فرزندان غيور ملت شريف‌مان از جبهه‌ها مي‌رسيد، به طور غريزي و خودجوش به خيابان‌ها مي‌ريختيم و گل و شيريني پخش مي‌كرديم. روزي كه محمد‌رضا با آن خفت و در غربت به درك واصل شد، روزي كه انور سادات به سزاي خيانت‌هايش رسيد و يا حتا زمان ترور اسحاق رابين ملعون سجده‌ي شكر به‌جا آورديم.

اما چرا كسي براي مرگ صدام تره هم خرد نكرد؟

پاسخ به اين سؤال، چند گزينه دارد:

1ـ مردم ايران خوش داشتند صدام را در اوج جنايت‌هايش، در زمان جنگ و به دست خودشان مجازات كنند. بنابراين مرگ صدام آن‌قدر دير اتفاق افتاد كه مردم از صرافت افتادند.

2ـ صدام به خواست آمريكايي‌ها مجازات شد، كشوري كه همواره دشمن مردم ايران و عراق بوده است و اعدام او در ادامه‌ي بخشي از سياست‌هاي كشورهاي غربي و براي سرپوش گذاشتن بر جنايت‌هاي اين دولت‌ها  صورت گرفته است.

 3ـ بي‌تفاوت شده‌ايم.

4ـ مردم ايران در طول بيست و هفت ـ هشت سال گذشته آن‌قدر خبر خوب شنيده‌اند كه ديگر به اين گونه خبرها عادت كرده‌اند.

5ـ آن‌قدر خبر خوب شنيده‌ايم و بعد از دماغ‌مان در آورده اند كه جرأت شادي كردن هم نداريم!

 

............................................................

۱- با اجازه‌ي جلال خوش چهره

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 22:10 | لینک  | 

 

 

رجبعلي خياط                                             

ديشب كتاب «كيمياي محبت» آقاي ري‌شهري را تمام كردم. اين كتاب، شرح احوال مرحوم شيخ رجب‌علي خياط است كه آن را در سفر اخيرم به مشهد خريده‌ام.

واقعاً درباره‌ي اين آدم بزرگوار هيچ اظهار نظري نمي‌توان كرد. شرح احوال اين آدم، تلنگر عجيبي به من زده و در اين چند روزي كه مشغول مطالعه‌ي كتاب بودم، احساس شرمساري، لحظه‌اي دست از سرم برنمي‌داشت.

 واقعاً وقتي مي‌خواني كه شيخ به شاگردش مي‌گويد: «حتا اگر در اتو(ي زغالي) فوت مي‌كني، براي خدا فوت كن.» و يا به شاگردان و مريدانش مي‌گويد: «اگر فرزندت را دوست داري، براي خدا دوست داشته باش، اگر غذا مي‌خوري، براي خدا بخور و ...» آدم شرمنده مي‌شود كه تا به‌ حال كارهايش رنگ همه چيز داشته است، غير از رنگ خدايي!

شيخ در جايي گفته است: «يك روز احساس گرسنگي مي‌كردم. برايم يك عدد نان تافتون گرفتند. نان را كه خوردم، احساس كوري باطن كردم. متوسل شدم. در عالم معنا به من گفتند: نصف نان را خوردي، ضعفت از بين رفت، نصف ديگر را براي چه خوردي؟!»

بخشي از قرآن هست كه هميشه مرا مي‌سوزاند و آن اين‌جاست: «يا ايها الذين آمَنوا آمِنوا بالله و رسوله ...»*

 و باز ديشب از ياد آوري اين آيه سوختم.

 از امروز بايد تمرين مسلماني بكنم. خدا كند نفس گرم شيخ رجب‌علي كمك كند و ايمان بياورم.

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*سوره‌ي مباركه‌‌ي نساء آيه‌ي 136

   

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 17:35 | لینک  |