ظاهراً عكسي كه اين پايين گذاشتهام كار خودش را كرد و ما شديم زائر آقا عليبن موسيالرضا (ع) و اين يعني يك لطف ديگر از جانب خدا، بدون آنكه لياقتش را داشته باشم. درست مثل يك خواب بود. و كاش همهي خوابهايم مثل اين يكي شيرين بودند. مثل هميشه جمعيت موج ميزد در اين روضهي مقدس. و تو ميماندي حيران از اين همه استقبال در اين سرماي استخوان سوز. و يكبار براي هميشه از ذهنت پاك كردي توهم خلوت بودن نسبي حرم را در اوقاتي از سال، مثلاً به بهانهي سرما، داير بودن مدارس و ... آنگونه كه در باور عوام شكل گرفته... و اصلاً چه دليلي دارد به شيوهي عوام، خلوت بودن حرم را آرزو كني، فقط به اين دليل كه مثلاً دستت به روضهي منوره برسد، به قصد تبرك؟
ماندهاي حيران از اين همه شور و استقبال. بخيل كه نيستي الحمدلله. پس دندان طمع تبرك جستن به ضريح را ميكَني. با خودت، با ترديدهايت كنار ميآيي. زيارتنامهاي باز ميكني به قصد رجاء. كنج خلوتي را ميطلبي. ولي آن نيز يافت نميشود! در ميان موج جمعيت، گوشهاي را انتخاب ميكني؛ اما موج جمعيت، تو را به هركجا ميبرد. كجاست حضور قلب؟ زيارتنامه را ميبندي. يادت به پنجرهي فولاد ميافتد؛ ولي ديگران پيشدستي كردهاند. دريغ از يك كف دست جاي خالي كه به تعظيم بگذراني! كاش ستوني پيدا كني و گوشهاي دنج كه پيشاني بر آن بگذاري و عقدهي دل به تلنگري بگشايي. اما كجاست ستون خالي؟ به هر ستون حرم دلي گره خورده است. عاشقان آقا، فرصت بوسيدن درهاي حرم را هم به تو نميدهند، چه برسد به اينكه در آستانهي ضريح به زانو بيفتي به قصد بوسيدن درگاه. بعد از يك جست و جوي طولاني، دوباره به مقابل ضريح رسيدهاي. كاري از دستت ساخته نيست بدبخت! از همه عقب ماندهاي. دل به دريا ميزني و خودت را به موج جمعيت ميسپاري. موج، تو را با خود ميبرد. دستت كه به جايي بند نشد. بگذار لااقل نامت را در ميان مشتاقان ناكام آقا بنويسند. شايد در شب اول قبر به دردت بخورد. اين فشار، از فشار قبر كه بيشتر نيست!
چند روزي است ذهنم درگير يك مسأله است. اينكه ما به اشتباه فكر ميكنيم خداوند در آسمانهاست. بچه هم كه بوديم، وقتي از پدر و مادرمان دربارهي خدا سؤال ميكرديم، براي اينكه خودشان را راحت كنند ميگفتند: «خدا نوري است در آسمانها» (مصداقي ناقص از آيهي شريفهي والله نور السموات و الارض بود.) به همين دليل هميشه كارهايمان را به بالا سري حواله ميدهيم و يا مثلاً وقتي ميخواهيم قسم بخوريم، ميگوييم: خدا به سر شاهد است. و...
انصافا من و شماً در طول زندگي، خدا را بالاي سرمان حس ميكنيم يا كنار دستمان؟ خود من بارها در مواقع سخت و دشوار، خدا را كنار خودم حس كردهام. گاهي شانه به شانهي من راه ميرفته تا احساس تنهايي نكنم. گاهي چيزي را در گوشم زمزمه كرده، گاهي گوشم را پيچانده، گاهي هم كه امكان لغزشي بوده ـ كه مواردي از اين دست كم نبوده و نيست ـ دستم را گرفته تا به بيراهه نروم. خود خدا هم كه گفته: «نحن اقرب من حبل الوريد» پس چرا ما خدا را اين قدر دورـ در آسمان هفتم مثلاً ـ فرض ميكنيم؟
نكاتي هست كه هميشه ذهنم را مشغول كرده و اينروزها قدري بيشتر به آنها فكر ميكنم. تا بيست سال پيش از ماشينهاي گرانقيمت و آخرين سيستم خبري نبود. تلفن همراه، رايانه و اينترنت هم نداشتيم. بيشتر مردم تحصيلات عاليه نداشتند. از ماشين ظرفشويي، سبزي خردكني و... هم خبري نبود به جز عدهي اندكي، وضع معيشتيمردم خراب بود؛ اما مردم كم و بيش قانع و شاكر بودند؛ ولي چرا اينروزها بيشتر مردم از حال و روزشان مينالند و از زندگي ناراضياند؟
قصد ندارم حرفهاي تكراري بزنم. اما چه ميشود كرد، مردم شاكياند كه صدايشان به گوش هيچ بنيبشري نميرسد. جالب اينكه همين من و تو هم كه كلي ادعايمان ميشود، حاضر نيستيم چند لحظهاي خودمان را جاي ديگران بگذاريم و به درد دلشان گوش كنيم. برادر از برادر خبر ندارد و... بگذريم.
براي اينكه مطلب به درازا نكشد، يك نكته را بگويم و خلاص!
چند سال پيش كه ما بچه بوديم و جمعيت تهران اينقدر زياد نبود، يكروز صداي انفجار مهيبي به گوشمان رسيد و تمام همسايهها به خيابان ريختند. آن موقع ما در محلهي شهباز جنوبي ساكن بوديم. پرسان پرسان به طرف صدا رفتيم و بعد مشخص شد در محلهي هاشم آباد، حدوداً پنج كيلومتر آنطرفتر، كپسول گازي منفجر شده است. و يا در زمان موشكباران، گاهي موشكي به غرب تهران ميخورد و ما در شرق تهران زهرهمان از صداي آن آب ميشد!
اما حالا... بارها پيش آمده كه صبحها، هنگام رفتن به محل كار و شبها، هنگام برگشتن به خانه، صداي زنگ تلفن همراهم را نميشنوم و وقتي به محل كار ميرسم و يا به خانه برميگردم متوجه ميشوم دو ـ سه تماس داشتهام كه ميسكال شده! حتماً شما هم تجربههايي از اين دست داشتهايد. واقعاً در اين شهر درندشت كه صدا به صدا نميرسد، چگونه توقع داريم صداي فرياد خواهي همنوعمان را بشنويم؟
بعد از طلب تو در سرم نيست
غير از تو به خاطر اندرم نيست
ره ميندهي كه پيشت آيم
وز پيش تو ره كه بگذرم نيست
من مرغ زبون دام انسم
هرچند كه ميكشي پرم نيست
گر چون تو پري در آدميزاد
گویند که هست، باورم نیست
گويند بكوش تا بيابي
ميكوشم و بخت ياورم نيست
قسمي كه مرا نيافريدند
گر جهد كنم ميسرم نيست
اي كاش مرا نظر نبودي
چون حظّ نظر برابرم نيست
فكرم به همه جهان بگرديد
وز گوشهي صبر بهترم نيست
با بخت جدل نميتوان كرد
اكنون كه طريق ديگرم نيست
بنشينم و صبر پيش گيرم
دنبالهي كار خويش گيرم
اين روزها حال و روز خيلي خوبي دارم؛ چون دارم براي سومين بار مدارصفردرجهي احمد محمود را ميخوانم. با اينكه تمام حوادث رمان را حفظ هستم؛ اما لذت خواندنش نه تنها كم نشده، بلكه تازه بعد از سهبار خواندن، نقاط تاريكي كه توي ذهنم بود دارد روشن ميشود. جالب اينكه تا الان فكر ميكردم آن كسي كه در اول قصه خوراك كوسه ميشود پدر باران است؛ اما الان دوزاريام افتاده كه طرف برادر باران است! (واقعاً نميدانم چرا در اين مورد بهخصوص اينقدر گيج زدهام! شايد هم اشتباه فكر ميكنم و ميدانستم كه طرف برادر باران است!)
به هرحال فكر ميكنم حق مطلب دربارهي اين رمان اصلاً ادا نشده؛ چه در زمان انتشار آن و چه حال كه13سال از چاپ رمان گذشته و به چاپ هفتم و هشتم رسيده. حتا اگر مخالف ديدگاه محمود هم بوديم، ميتوانستيم آن را نقد كنيم.
نكتهي بعدي اينكه خواندن سهبارهي اين رمان براي من كه اين روزها در حسرت نوشتن و تمام كردن رمانم ميسوزم بسيار لذتبخش است. تصميم گرفتهام بعد از خواندن اين رمان نقدي دربارهي آن بنويسم. دعا كنيد موفق بشوم. همچنين دعا كنيد كه طلسم نوشتن رمانم به همين زودي بشكند! حتماً دعا كنيد.
