تبليغاتX
اردیبهشت
يادداشت‌های يك روزنامه‌نگار

   

   نمي‌دانم فيلم عروسي خوبان مخملباف را ديده‌ايد يا نه؟

    حاجی؛ شخصيت اصلي فيلم، عكاس است و پس از بازگشت از جبهه، تلاش مي‌كند ناهنجاري‌هاي جامعه را با دوربينش به تصوير بكشد؛ تا جايي كه يكي از هم‌سنگرانش در مراسم عروسي حاجي مي‌گويد: «دوربين حاجي، چشم نگران انقلاب است.» و...

   بگذريم. يك روز دختر و پسري براي گرفتن عكس به آتليه‌ی حاجي و شريكش مي‌آيند. دختر، مقابل دوربين روسري را از سرش برمي‌دارد. حاجي كه از اين صحنه شوكه شده از آتليه بيرون مي‌رود و كار را به شريكش محول مي‌كند. همكار حاجي از آن دو عكس مي‌‌گيرد و نسبت به كشف حجاب دختر هيچ عكس‌العملي نشان نمي‌دهد. حاجي كه حسابي شاكي است، به همكارش مي‌گويد: «نمي‌دانستم قرمساق شده‌اي!»

    طرف با بي‌خيالي شانه بالا مي‌اندازد و مي‌گويد:« از نظر امسال تو، همه‌ی مردم ق... هستند.»

     اين مقدمه‌ي طولاني را نوشتم كه بگويم زماني عاشق سينه‌چاك مخملباف بودم. اگرچه مخملباف بعدها به همه چيز پشت پا زد و ما هم از دستش دل‌گير شديم؛ اما آن‌چه باعث شده بود در آن برهه به او علاقه‌مند شوم و كارهايش را مو به مو دنبال كنم، همين پيش‌بيني‌هاي روشن‌فكرانه‌اش بود. محسن به‌خاطر درك و شناخت عميقي كه از مردم ايران داشت، هميشه در فيلم‌ها و داستان‌هايش روابط اجتماعي يك يا دو دهه‌ي بعد را پيش‌بيني‌ مي‌كرد.

   و اما... اصل مطلب:

   امروز شاهد دو اتفاق تلخ بودم كه اوقاتم را حسابي به‌هم ريخت و ياد «حاجي» مخملباف و آن صحبتش افتادم. اولي را مي‌نويسم و دومي بماند براي يك فرصت بهتر.

   اول صبحي سوار اتوبوس شده بودم. يك جوان به ظاهر بامزه، جلوي چشم 50ـ60 نفر مسافر، ظاهراً مي‌خواست اداي پيرمردهاي متديني را دربياورد كه هنوز طبق يك سنت پسنديده و در معرض فراموشي، به محض سوار شدن به اتوبوس، از مسافرها صلوات مي‌گيرند.

   از لحن جوان كاملاً مشخص بود كه قصد مسخره‌بازي دارد. از سلامتي مسافرها و راننده گرفته تا كلاچ و بوق! ماشين و سلامتي احمدي‌نژاد و شادي روح 124 هزار پيغمبر و... نه يكي و دو تا، حداقل تا زماني كه طاقتم را از دست بدهم و وسط راه پياده بشوم، لااقل ده صلوات به همين شيوه از مردم گرفت. مسافرها هم كه ظاهراً اول صبحي دنبال سرگرمي بودند، جوابش را مي‌دادند و با پيروي از او به اين مسخره‌بازي دامن مي‌زدند.

   البته سوءتفاهم نشود. نمي‌خواهم با يادآوري اين نكته كه به‌خاطر اين بي‌حرمتي آشكار، بين راه از اتوبوس پياده شدم و بقيه‌ي راه را با تاكسي آمدم، خودم را منزه نشان بدهم. حقش‌ بود كه با مشت، دهان اين جوان بي‌ادب را خرد كنم؛ اما حيف... مي‌دانم كه به قول«حاجي» داريم دو سر قاف مي‌شويم!

 

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 12:9 | لینک  | 

 

18خرداد85:

  از مراسم چهلم مادر مهدي برگشته‌ايم. مهمان‌ها يكي يكي سر سلامتي مي‌دهند و خداحافظي مي‌كنند. يواشكي به مهدي مي‌گويم: «به پدرت بگو از مهمان‌ها خواهش كند لباس‌هاي مشكي‌شان را دربياورند و بروند آرايشگاه ...»

  مهدي نگاه تشكر‌آميزي به من مي‌اندازد و سراغ پدرش مي‌رود.

 

19آبان 85:

  از مراسم چهلم مهدي برگشته‌ايم. مهمان‌ها يكي يكي خداحافظي مي‌كنند. پدر مهدي مي‌گويد: «... لباس‌هاي مشكي‌تان را دربياوريد. برويد اصلاح و ...»

 و من پيش از خداحافظي، در يك فرصت مناسب پلاكاردهاي جلوي خانه را باز مي‌كنم.

 مهدي در عكسش ـ در آخرين عكسش ـ لبخند مي‌زند.

 

(وبلاگ داستاني من جاي ديگري است؛ اما اين يكي را عجالتاْ در همين وبلاگ بخوانيد.)

 

 

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 22:22 | لینک  | 

 

 

  سيد حسن نصرالله گفته است:«از بچگي عمامه به سر مي‌پيچيدم و اهالي خانه را موعظه مي‌كردم.»

  مسجد ارك تهران سال‌هاست شب‌هاي چهارشنبه كاروان قم و جمكران راه مي‌اندازند و مؤمنان را به زيارت عتبات مي‌برد. چند سال پيش آقايي سرپرستي اين كاروان را بر عهده داشت كه نام فاميلش «اوليايي» بود. (شايد هنوز هم به‌ اين كار اشتغال داشته باشد. بنده بي‌خبرم.)

  توي محله‌ي قديمي ما آدم خيري بود كه «صلواتي» صدايش مي‌زدند.

  خاله‌اي دارم كه معلم است. از بچگي نقش معلم‌ها را بازي مي‌كرد. عشقش اين بود خط‌كشي در دست بگيرد و به من و برادر كوچك‌ترم درس بدهد.

  ديپلم كه گرفتم؛ بالاجبار راهي بازار شدم. شغلي كه هيچ‌وقت آن را دوست نداشتم. مي‌دانم كه تصورش برايتان مشكل است. فكر كنيد سه سال در جهنم بوده‌ام. سال 74 بالاخره به ترديدهايم غلبه كردم؛ دل را زدم به دريا و با خودم عهد كردم حتا اگر از گرسنگي مُردم، به جز كار فرهنگي به چيز ديگري فكر نكنم. سر سوزن ذوقي داشتم و چندتايي داستان چاپ شده در نشريات. خيلي زود پايم به نشريات باز شد. يك سال هنرجوي برگزيده‌ي پيك قصه‌نويسي بودم. كتاب‌هايم دو سال متوالي اثر برگزيده‌ي داستان‌نويسان جوان شد. در آزمون ورودي هنرستان ادبيات داستاني حوزه‌ي هنري نفر اول شدم. (داوود اميريان دوم شد، اكبر هاشمي كه مدتي ايرانشهر همشهري را درمي‌آورد سوم بود و پيروز قاسميِ دفتر مطالعات، نمي‌دانم چندم)

حرف حسابم چيست؟ لطفاً مقايسه كنيد وضعيت فعلي مرا با افراد نامبرده در بالا و حتا وضعيت خودم در چند سال پيش. اگر به نتيجه‌ی خوبي رسيديد، خوشحال مي‌شوم مرا هم در جريان بگذاريد. (راهنمايي: داشتم داشتم حساب نيست؛ دارم دارم حساب است!)   

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 0:35 | لینک  | 

 

 

افسوس هرآنچه برده‌ام باختنی است

بشناخته‌ها تمام نشناختنی است

برداشته‌ام هر آنچه باید بگذاشت

بگذاشته‌ام هر آنچه برداشتنی است

 

(اين شعر را از وبلاگ خداجويان برداشته‌ام. نمي دانم از كيست. بايد ازش بپرسم.)

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 0:5 | لینک  | 

1

 

  لاپوشاني چرا؟! من حسودم. خيلي حسود! هميشه به سادات بزرگوار حسودي كرده‌ام. همين چند روز پيش هم مطلب جالبي درباره‌ي امام مجتبي(ع) در جايي خواندم. اين‌كه پيامبر بزرگوار ما، اين امام بزرگوار را هميشه «سيد» خطاب مي‌كرده‌اند. دارم از حسادت منفجر مي‌شوم!

 

 

2

 

 به چند عدد مهره‌ي مار فابريك و آكبند نيازمندم. فوري!...

 

 

3

  مدتي است علاقه‌مند شده‌ام به اين‌كه شرح حال افراد صاحب كرامت را بخوانم. به تازگي  شرح‌حال دو انسان بزرگوار، حاج مرشد چلويي و رجب‌علي خياط را خوانده‌ام.(اين دومي از نظر نكات فني چاپ چه‌قدر بد و بي‌كيفيت بود. حيف!) همين‌جا از شما مي‌خواهم اگر دربا‌ه‌ي زندگي شيخ صدوق(ره) كتاب مناسبي سراغ داريد برايم كامنت بگذاريد و معرفي كنيد. هم اكنون نيازمند ياري سبزتان هستم.

 ولي يك نكته: مثل اين‌كه ما ايراني‌ها نمي‌خواهيم ياد بگيريم به اطرافمان خوب نگاه كنيم. همين الان انسان‌هاي بزرگوار و صاحب كرامتي در كنارمان هستند؛ ولي نمي‌توانيم يا نمي‌خواهيم آن‌ها را ببينيم. مثلاً همين جواد محقق، شاعر كودك و نوجوان. به‌ خدا چشممان كور است و نمي‌بينيمش. گفته باشم!

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 22:50 | لینک  | 

دوستان عزيز، ببخشيد. ظاهراً اين دل نازك ما دوستان را به دردسر انداخته است! از پيام‌هاي تسليت همه‌ي شما خوبان ممنونم.

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 21:16 | لینک  | 

دلم لك زده براي نوشتن. دعا كنيد بتوانم با ترديدهايم كنار بيايم و هرچه زودتر يك داستان بنويسم؛ وگرنه مجبوريد همچنان داستان‌هاي قديمي‌ام را بخوانيد!

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 21:6 | لینک  |