امروز داشتم دفترچهي تلفن همراهم را سر و سامان ميدادم كه چشمم به اسم مهدي ـ خدا بيامرزـ و شمارهي تلفن خانهاش افتاد. بياختيار ياد اين شعر استاد جواد محقق افتادم:
حتي اگر نباشي
نامت
در سررسيد كوچك من
هست
و يك شماره
كه ديگر شوق جواب ندارد.
نه خير! نميشود با مرگ مهدي كنار آمد. نميخواهم از تعبيرهاي تكراري و كليشهاي استفاده كنم؛ اما چارهاي نيست. حس عجيبي دارم. بندهي خدايي، خيلي وقت پيش ميگفت از بلاياي عمر زياد اين است كه بايد شاهد مرگ عزيزانت باشي كه يكي يكي تو را ترك ميكنند و داغشان بر دلت ميماند.
و من، درست است كه هنوز سن و سالي ندارم؛ اما شاهد مرگ بسياري از نزديكانم بودهام؛ اما اين يكي ـ مرگ مهدي ـ بد جوري حالم را گرفته است. اگرچه عوام ميگويند خاك مرده سرد است ـ البته من اعتقادي به اين مسأله ندارم و معتقدم اينكه آدم، خيلي زود با مرگ عزيزانش كنار ميآيد، نتيجه صبري است كه خدا به بازماندگان ميدهد وگرنه همسر مهدي كه هيچ، خود من از بزرگي اين مصيبت ديوانه ميشدم ـ اما هنوز از فكر مهدي بيرون نيامدهام. اين ضربه براي پدر مهدي هم خيلي خيلي سخت بوده. چهار ماه پيش كه مادر مهدي به بيماري مشابهي درگذشت، دايي حسين اگرچه ضربهي بزرگي خورده بود؛ اما كمتر بيتابي ميكرد تا در مرگ فرزند.
بگذريم. اين روزها اخلاق عجيبي پيدا كردهام. واژههايي مثل حقالناس، روح، برزخ، فساد جسم، جايگاه انسانها در عالم برزخ، بهشت و جهنم و... يقهام را گرفتهاند و ول نميكنند.
و يك چيز ديگر: خدا از ميان ما شش باجناق، روي مهدي انگشت گذاشت و او را برد. ميشد آن يك نفر من باشم. اگر اينگونه ميشد، من براي رفتن آمادگي داشتم؟ اين چيزهاست كه مرا فكري كرده. ميخواهم همتي كنم، در ميان گذشتهام بگردم و اگر حقالناسي برگردنم مانده ادا كنم. دعا كنيد كه بتوانم.
اولين بار است كه مرگ يك نفر اين همه بر من تأثير ميگذارد. اين روزها حتا دل ندارم سوسكي را بكشم. نميدانم بايد از اين حس خوشحال باشم يا نارحت؟ نميدانم بايد آرزو كنم اين حس در من بماند يا نه. شما را به خدا كامنت بگذاريد و راهنماييام كنيد.
به فاصلهي 10 روز دو نفر از بستگانمان رفتهاند. دو جوان. جمعهي هفتهي پيش سعيد، پسر عمو جواد، و سهشنبهي همين هفته، مهدي، باجناق جوانمان. اولي بيست و يك ساله و دومي سي و دو ساله.
حيران فلسفهي مرگايم. درست. زماني «چگونه رفتن» ذهنم را مشغول كرده بود؛ اما چند روزي است كه ديگر به چگونه رفتن هم فكر نميكنم.
روز خاكسپاري سعيد، بالاخره گريهي عمو جواد را هم ديدم؛ عمو جوادي كه گاهي فكر ميكردم بياحساسترين آدم دنياست؛ عمو جوادي كه براي مرگ خواهر جوانش هم گريه نكرده بود.
همسر مهدي هم بدجوري ضجه ميزد. واقعيت اينكه ضجههاي زنهاي زيادي را در مرگ همسرانشان ديدهام و ـ نميدانم چراـ هميشه فكر كردهام كه ضجههاي اين زنها تصنعي است و مثلاً براي اينكه جلوي فاميل و در و همسايه وانمود كنند از مرگ همسرشان ناراحتاند. (به من نميخورد اينقدر بيانصاف باشم. ميدانم!) اما همسر مهدي واقعاً ناراحت بود و براي اولين بار احساس كردم اين زن سوگوار تا جنون، قدمي فاصله ندارد.
خلاصهي حرفم ميشود اين: زماني آرزويم اين بود كه جوانمرگ شوم تا هم سبكبار بروم و هم ديگران را بسوزانم. (ميدانم. به من نميخورد اينقدر از خود راضي باشم!) تعارف كه نداريم. بعضيها دم مرگ آنقدر پير و زمينگيرند كه با رفتنشان اطرافيان نفس راحتي ميكشند؛ حتا اگر وانمود كنند كه خيلي ناراحتاند! اما نهايت بيانصافي و ناشكري است كه بخواهيم زمان مرگمان را خود انتخاب كنيم. بگذاريم خدا خودش تصميم بگيرد و مشيتاش را بر ما نازل كند. گور باباي وابستگان و فاميل!
