۱- امروز در راه برگشت به خانه، مطابق معمول با بهروز و دكتر اسكندري تا حسنآباد آمديم. گفتم:«اين آقا علي عباس(ع) واقعاً آقاست. شش ماه نشده كه با بهروز رفتهايم پابوسش و خانه خواستهايم، الان هردومان خانه داريم.»
دكتر گفت:«از او آقاتر خداست كه روزي بندهها را به اينها ميدهد تا خرد خرد آن را به ما بدهند.»
واقعاً اين فرصتهاي كوتاه چند دقيقهاي كه با هم هستيم، خيلي مغتنم است. تصميم گرفتهام حرفهايي را كه در اين فرصتهاي كم بينمان رد و بدل ميشود، در جايي مثل همين وبلاگ ثبت كنم. حتماً چيز بهدرد بخوري خواهد شد.
۲- چند وقت پيش مناف حديثي را از طرف امام صادق(ع) نقل ميكرد كه فرمودهاند:«بيشتر اهالي بهشت، بلها هستند.» (چند روز پيش هم اين حديث شريف را در همشهري چاپ كرده بودند.) نكتهي جالب حديث، دو پهلو بودن آن است. منظور آن بزرگوار اين بوده كه بسياري از افراد ساده دل و بيآلايشي كه ما فكر ميكنيم ابله هستند؛ بندگان مقرب خدايند. افراد روراستي كه دل پاك و بيكينهاي دارند.
نميدانيد اين حديث چقدر در من اثر گذاشته است. از روزي كه اين حديث را شنيدهام، نگاهم به دنيا و آدمها عوض شده. حالا هر آدم بيآلايشي را كه ميبينم، ياد اين حديث ميافتم و فكر ميكنم دنيا پر است از سادهدلاني كه اهالي بهشت هستند. ميدانم. زيادي خوشبينم؛ مثل هميشه.
زماني آقاي قرائتي ميگفت اگر ميخواهيد آدمهاي عاقل را بشناسيد، برويد دفترچهی تلفنش را نگاه كنيد ببينيد شمارهی چند دانشمند، عالم و استاد دانشگاه در آن است. من اما، در دفترچهی تلفنم نام و شمارهی هيچ دانشمند و عالم و مبلغ مذهبي را ندارم؛ ولي در ليست بلند بالاي تلفنم نام شخصي چون بهروز رضايی هست كه به تنهايي يك دانشگاه است. اين آدم را بعدها بيشتر معرفي ميكنم تا خوانندگان وبلاگم (آنهايي كه اين آدم بزرگوار را نميشناسند.) با او و مرامش آشنا شوند.
الغرض. بهروز، بينقصترين رفيقي است كه دارم. آدم با مرام و بزرگي كه هميشه از او آموختهام و به مصداق اين حديث شريف «من علمني حرفا، فقد صيرني عبدا» به نوعي مديونش هستم. بهروز از جملهی افرادي است كه گفتار و رفتارشان به آدم چيز ميآموزد و ... خلاصه من يكي كه ـ بدون تعارف ـ خيلي مواقع به او حسوديام ميشود. گاهي هم خداوند چنان لطفي در حق او روا ميدارد و از راههايي به او كمك ميكند كه آدم حيران ميماند و من فكر ميكنم كه اين لطفها و امدادهاي غيبي، هديهاي از جانب خداوند به خاطر رفتار نيكوي اوست.
مقدمه طولاني شد، بگذريم. همين امروز چند ساعتي در دفتر رشد مهمانش بودم و كلي چيز ياد گرفتم. هنگام غروب، از دفترش بيرون زديم. زير پل كريمخان منتظر تاكسي بوديم. مسيرمان، اتفاقاً خيلي هم سرراست بود، (ميخواستيم برويم 16 آذر!) اما مسيرمان به هيچ ماشيني نميخورد. شايد جلوي بيست ـ سي ماشين را گرفتيم تا اينكه پيكان قراضهاي توقف كرد. راننده كمي جلوتر، پخش ماشين را روشن كرد و نوار مبتذل گذاشت؛ كاري كه اين روزها باب شده و ظاهراً غير عادي هم نيست! بهروز در آمد كه: «آقا، امكان دارد ضبط را خاموش كنيد؟»
يارو هم در آمد كه: «نه! نميشود!»
جاي درنگ نبود. از ماشين پياده شديم. حالا مشكل دو چندان شده بود. از محل پياده و سوار شدن مسافر هم دور شده بوديم. بياغراق چهل ـ پنجاه ماشين جلوي پايمان ترمز كرد؛ اما هيچكدام سوارمان نكردند. تعجبمان از اين بود كه چرا چنين مسير سرراستي را نميبرند. ميخواستم بهروز را امتحان كنم. گفتم: «خدا دارد آزمايشمان ميكند ببيند از كارمان پشيمان ميشويم يا نه!»
اما بهروز اين بار هم به من رودست زد. نه گذاشت، نه برداشت و گفت: «نهخير آقاي داداشي (در تمام مدتي كه با هم رفيق هستيم، اينجوري صدايم ميزند؛ ولي من هميشه او را با اسم كوچك صدا ميزنم.) نقل اين حرفها نيست. وقتي كار درستي را انجام ميدهي نبايد شك كني. كار ما درست بود. حتماً خيري در اين ماجرا هست.»
شما بگوييد. نبايد به اين آدم حسودي كرد؟ شايد هم من واقعاًً آدم كوچك و كوتولهاي هستم كه اين كارها به نظرم بزرگ جلوه ميكند. واقعاً نميدانم. شايد...
