تبليغاتX
اردیبهشت
يادداشت‌های يك روزنامه‌نگار

چه حوصله‌اي داريم ما مردم. هر قدر هم كه بي‌خيال باشي، فكر بالا رفتن از اين‌همه پله‌ي مترو، تو را از هرچه وسيله‌ي نقليه‌ي عمومي بيزار مي‌كند. اما چاره‌اي نيست. بايد سوار شد. كافي است مسافت خيابان طالقاني تا ميدان صادقيه را پيش چشمت مجسم كني و شلوغي اتوبوس‌ها، از اين اتوبوس به آن اتوبوس شدن‌ها و يا ـ اگر اول برج باشد كه هنوز جيبت سبك نشده ـ كرايه‌هاي سرسام آور و بي‌ضابطه‌ي تاكسي‌ها و مسافربر‌ها را به ياد بياوري تا مترو به عنوان بهترين وسيله‌ي نقليه، با سماجت تمام مقابل چشمت قد علم كند. 

  هنوز پايم را به مدخل ايستگاه مترو نگذاشته‌ام كه صداي ترحم برانگيز ديروزي را مي‌شنوم. خانم بسيار جواني كه با سر و وضعي مناسب و شيك، گدايي مي‌كند.

ـ كمك كنيد، بچه‌ي شيرخواره دارم!

 و آقايي كه دور شده بود برمي‌گردد و اسكناسي در دستش مي‌گذارد. انگار نه انگار كه صدا و سيما اين‌ روزها اين‌قدر خواهش و تمنا مي‌كند كه «به شيادان گدا نما كمك نكنيد.» اگر من تا اين حد محتاج باشم كه پول شير خشك بچه‌ام را از ديگران گدايي كنم؛ هرگز بچه‌دار نمي‌شوم!

  با اين‌حال از شنيدن صداي زن خوشحال مي‌شوم‌! ديروز كه اين زن جوان با اين سوز و گداز گدايي مي‌كرد، يك‌دفعه وسوسه شدم با 137 تماس بگيرم و موضوع را گزارش كنم.

 همين كار را هم كردم. واقعيت اين‌كه مي‌خواستم به اين بهانه با ساز و كار 137 آشنا شوم. برخورد اپراتور خوب بود؛ اما موضوع را كه گفتم و شماره‌ي پي‌گيري را كه گرفتم، از كار خودم پشيمان شدم. عذاب وجدان گرفته بودم كه تو را چه به اين كارها؟ از كجا معلوم، شايد اين يكي واقعاً محتاج باشد. اما خوب، كاري بود كه شده بود. و حالا معلوم بود اين بنده‌ي خدا هنوز به چنگ 137 نيفتاده. از اين 137ها و ۱۲۸ ها زياد ديده‌ايم. يك بار چند سال پيش زنگ زدم 128كه: « آقا، بياييد اين قاچاق فروش سر فلان خيابان را بگيريد و ببريد.» و طرف در آمد:« اسم و آدرس و مشخصات دقيق سوژه را بدهيد، اقدام مي‌كنيم!»

  همينم مانده بود كه به يارو مواد فروشه بگويم: «داداش! مي‌خواهم شما را لو بدهم، لطف كنيد مشخصات  بدهيد!»

  از آن زمان توبه كردم كه با اين جور مراكز تماس بگيرم و امروز هم به همچنين. 137 كارش را انجام بدهد يا نه، به من چه؟!

 مردم فرهنگ استفاده از مترو را ياد نگرفته‌اند. پنج سال از راه اندازي مترو گذشته؛ اما هنوز آن آقا و يا خانم محترم بايد با لحن محترمانه از مسافران محترم خواهش كند كه: «خط قرمز لبه‌ي سكو حريم ايمن شماست. از آن عبور نفرماييد!» و يا «اجازه دهيد مسافران پياده شوند و سپس سوار شويد.» اما همچنان از خط قرمز عبور مي‌كنيم و نه تنها براي سوار شدن به قطار و تصاحب يك صندلي ناقابل عجله داريم؛ بلكه براي پياده شدن هم عجله مي‌كنيم و به ديگران تنه مي‌زنيم. و اين‌همه عجله براي چيست؟ نمي‌دانم.

پشت چراغ عابر پياده ما هستيم، عده‌اي كه منتظريم رنگ چراغ عوض شود و عده‌اي كم حوصله كه از لابه‌لاي خودروها قيقاج مي‌روند تا خودشان را به آن‌طرف خيابان برسانند.(باز هم عجله) و آخرش هم نفهميدم كار ما درست است يا اين جماعت! 

  دست‌فروشان، پياده‌روي ميدان صادقيه را قرق كرده‌اند. بنابراين چاره‌اي نيست جز اين‌كه قيد پياده‌رو را بزنم و فاصله ميدان تا پاتوق سواري‌هاي مسافربر را از خيابان طي كنم و اين‌كه چرا مدتي است دست‌فروشان اين محل به حال خود رها شده‌اند و كسي با آن‌ها كاري ندارد، بماند! ظاهراً شهرداري اين روزها سرگرم جمع‌آوري و سر و سامان دادن به متكديان يا همان شيادان محترم گدا نماست. هميشه همين‌طور بوده. هر وقت خواسته‌ايم كاري را درست كنيم، از كار ديگري مانده‌ايم.

  راننده، عاقل مردي است و اين بار خوش شانس بوده‌ام كه خيلي زود ظرفيت تكميل مي‌شود و راه مي‌افتيم. (اين هم از مزاياي قانون تك نفره كردن سرنشينان صندلي جلو و تخس شدن كرايه نفر پنجم بين چهار نفر ديگر!)

 سه خانمي كه در صندلي عقب نشسته‌اند، خيلي زود پياده مي‌شوند؛ نرسيده به باغ فيض. هنوز راه نيفتاده بوديم كه كرايه را به راننده دادند. يك اسكناس هزار توماني دادند و راننده چهار صد تومان پسشان داد. صداي يكي‌شان در آمد كه:« اشتباه نكرده‌ايد؟»

  راننده كمي دست دست كرد، بعد، صد تومان ديگر داد تا قال قضيه را كنده باشد. همان خانم در آمد كه: «نفري صد تومان مي‌شود!»

  راننده هم صد تومان را پس گرفت.

  با خود فكر مي‌كنم كمكش طولاني و بي‌نتيجه راننده‌ها و مسافر‌ها كي پايان خواهد گرفت؟ موقع پياده شدن خانم‌هاست. همان خانم در مي‌آيد كه:« خوب، آقا، بقيه‌ي پول ما چه شد؟»

 راننده دوباره همان صد توماني را پس مي‌دهد! فكر مي‌كنم: عجب شلم شوربايي! خانم مي‌گويد:« اين كه همان شد!»

  راننده در مي‌آيد كه: «نفري دويست تومان مي‌شود.» و هنوز در ماشين باز است كه حركت مي‌كند. بعد رو مي‌كند به من: «آدم صد تا مرد سوار كند؛ اما يك زن سوار نكند!»    

 مي‌خواهم جوابش را بدهم؛ اما منصرف مي‌شوم. بايد به اين وضعيت عادت كرد. كرايه‌ام را مي‌دهم. يك دويست توماني. و مي‌دانم كه باقي‌مانده‌اي در كار نخواهد بود! مي‌گويم: «زير پل عابر پياده مي‌شوم.»

  اما راننده دويست متر جلوتر از پل مي‌ايستد. مي‌خواهم اعتراض كنم؛ اما مي‌دانم فايده‌اي ندارد. دو خانم دويست متر جلوتر منتظر ماشين هستند. راننده مي‌خواهد با يك تير دو نشان بزند، مرا پياده و آن‌ها را سوار كند. حالا اگر خانم هم باشند، فرقي نمي‌كند. بايد دخل را تا شب جور كرد. دويست متر پياده گز مي‌كنم تا با استفاده از پل عابر پياده به آن طرف خيابان بروم.        

      

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 23:38 | لینک  |