تبليغاتX
اردیبهشت
يادداشت‌های يك روزنامه‌نگار

 

 

 ديروز راه افتادم رفتم بازار. پياده، از دفتر رشد در كريم‌خان. به ياد روزهايي كه ماشين داشتن برايم آرزويي بود دست نيافتني. مثلاً مي‌خواستم بروم ديدن «اميرخان»در كيهان. رفتم تا از بازار سر در آوردم. (و من چه‌قدر نفرت دارم از اين بازار!) خاطرات تلخم زنده مي‌شود در اين آشفته« بازار».

  پيرمرد نابينايي كه گدايي مي‌كرد با آهنگ يكنواخت«يا،علي» هنوز هست. كمي پيرتر شده؛ اما پاتوقش  همان‌جا‌ست. تو بگو يك وجب آن‌طرف‌تر؟ اما من الان كجام؟ مني كه سه سال آزگار با نفرت در اين فضا بوده‌ام. خدا بيامرزد عمه بهجت را. هفته‌ي پيش سالگردش بود. سيزدهمين. اگر اشتباه نكنم. به گوشش رسيده بود كه فلاني گفته: بازار، آشغال‌داني است. درآمده بود كه:« هزاران نفر توي همين آشغال‌داني پولدار شده‌اند.» من روحم از اين«آشغال‌داني» بي خبر بود! بماند. عاقل مردي هم كه بساط پهن مي‌كرد سر«توتون فروش‌ها»(توتون؟)ـ مواد اوليه كفش مي‌فروشند به اسم توتون ـ هنوز هست. او هم پير شده و شكسته. و آن دست‌فروشي كه تيك(ميميك) مخصوص خودش را دارد.

 دكه‌ي كتاب‌فروشي سر سبزه ميدان، آن‌روزها تنها دل‌خوشي‌ام بود. ده جلدي «كليدر» را از‌ آن‌جا خريده‌ام آن‌روزها. « وضعيت‌ آخر» را هم. و يك‌دوجين ديگر كه در خاطرم نمانده. پسرك جوان فروشنده حالا جا افتاده. پدرش؟ نبود. جرأت نكردم سراغ پدر را از پسر بگيرم. گفتم: نكند...

  زماني مشتري پر و پا قرصش بودم. كتاب‌هاي جديد را برايم نگه‌مي‌داشت و كلي تحويل مي‌گرفت.‌ گفتم: خاطره‌ي آن روزها را زنده كنم با خريدن كتاب. از شانس خوبم «سنگي بر گوري» جلال را داشت كه تازگي مجوز گرفته. قبلاً خوانده‌امش. گرفتم كه دوباره بخوانم با اين‌همه تعريفي كه مي‌كنند و دهان آدم را آب مي‌اندازند. طفلك با چشم‌هاي مردد نگاهم مي‌كرد. شناخته بود گويا؛ اما چه بگويد بعد از اين‌همه سال؟ گيرم روزگاري مشتري‌اش بوده باشم. «بهترين كاسب قرن» را هم گرفتم؛ كنار ولخرجي‌هاي بي‌شمار ارديبهشت ماه كه بهشت كتاب خريدن من است.

 توي راه، تا برسم به وعده‌گاه مهدي سازگارـ‌توي راه همين‌جوري ويرم گرفت سري به اين دوست اهل شباب بزنم‌ـ فكرش را كه كردم، ديدم دوره‌ي خرحمالي‌هايم در بازار، بدترين سال‌هاي عمرم بوده و دوره‌ي «خانه» بهترينِ آن‌ها. فكر كردم توي اين مخمصه ديدن مهدي، بخش تاريك مغزم را روشن مي‌كند و خاطرات خوب را جلوي چشمم مي‌آورد؛ گفتم سري بهش بزنم.

  ديدن مهدي بد نبود. لااقل اين فكر را به سرم انداخت كه چاره‌اي كنم كه بازار هم برايم تحمل پذير بشود؛ بعد فكر كردم گاهي به كتاب‌فروشي سبزه ميدان سري بزنم. انصافاً كتاب‌هاي خوبي مي‌آورد. با كلاس هم هست. مي‌خواست كتاب‌ها را در روزنامه بپيچد كه نگذاشتم.

 شب؛ بعد از سگدوي و آن پياده‌ روي چهار ساعته، دست‌پخت جلال را خواندم. يك‌ضرب. تا ساعت سه و چهل‌دقيقه‌ي صبح.

 

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 0:9 | لینک  |