تبليغاتX
اردیبهشت
يادداشت‌های يك روزنامه‌نگار

 

كدامين پل در كجاي جهان شكسته است كه هيچ‌كس به خانه‌اش نمي‌رسد؟*

..........................................................................

* اين جمله را حميد محمدي محمدي برايم فرستاده است.

 

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 13:20 | لینک  | 

 

خستگي توصيف خوشبينانه‌اي براي احوال اين روزهاي من است. هركاري مي‌كنم روي فرم نمي‌آيم. دوست دارم يك‌هفته تمام فقط بخوابم و بخوابم. يعني فرصت تجديد قوا پيدا مي‌كنم؟

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 23:28 | لینک  | 

 

1ـ بالاخره موفق شد. اسم بچه‌اش را گذاشت... (ببخشيد، اجازه‌ي ترويج ندارم!) بعد از شش ماه دوندگي در جلسه‌اي با حضور نماينده‌ي فرهنگستان زبان فارسي، نماينده‌ي اداره‌ي ثبت‌ احوال، نماينده‌ي كميسيون فرهنگي مجلس، نماينده‌ي قوه‌ي قضاييه و ... سرانجام با اسم انتخابي او براي نوزادش (كه حالا ديگر نوزاد نيست!) موافقت كردند؛ به اين شرط كه اين اسم ترويج نشود و ثبت احوال نيز آن را در رايانه‌ي مركزي و اطلاع‌رساني خود درج نكند. جالب اين‌كه نماينده‌ي فرهنگستان زبان فارسي به پدر نوزاد گفته بود اگرچه انتخاب اسامي بيگانه براي اتباع ايراني ممنوع است؛ اما اگر اسم مورد نظر شما در يكي از زبان‌هاي رسمي جهان نيز معناي مشخصي داشت با اين درخواست موافقت مي‌كرديم؛ اما با اصرار اين رفيق ما، با درخواستش موافقت كردند. حالا پدر و مادر كودك خوشحالند كه توانسته‌اند حرفشان را به كرسي بنشانند و بعد از شش ماه دوندگي براي او شناسنامه بگيرند. با خودم فكر كردم آينده‌ي اين بچه چگونه خواهد بود؟ بچه‌اي كه هويتش درهيچ‌كجا ثبت نشده. يك آدم بي‌هويت. تازه، اگر اين كودك بزرگ شد و از اسمش راضي نبود چه؟ يعني با درخواست او براي عوض كردن اسمش موافقت مي‌كنند؟

 

2ـ دوستي دارم كه سينما خوانده؛ مدتي زد توي كار كامپيوتر و سيستم و از اين حرف‌ها. همين سيستم را هم او برايم جمع كرده. انصافاً هم كارش درست بود. درآمد بدي هم كه نداشت. مدتي در كنار كار كامپيوتر و طراحي سايت، زد به كار تبليغات. از اين بولتن‌هاي تبليغاتي منتشر مي‌كرد مي‌فرستاد در خانه‌ي مردم. مدتي پيش گفت مي‌خواهم دفتر را جمع كنم كار ديگري شروع كنم. الان شده بساز بفروش! (آن‌وقت من هم كه يك ماه پيش رايانه‌ام با مشكل مواجه شد مجبور شدم سيستم را بدهم ديگران تعمير كنند؛ اين شد كه تمام پرونده‌هايم را الكي پاك كردند و داغ بزرگي را بردلم گذاشتند.)

 

در اين باره در پست‌هاي قبلي چيزهايي نوشتم؛ اما صحبتم چيز ديگري است: چرا ما مردم اين‌جوري شده‌ايم؛ از اين شاخه به آن شاخه مي‌پريم و بي دليل تجاربي را كه به سختي به دست آورده‌ايم نيمه‌كاره رها مي‌كنيم؟ اين است كه هيچ كار اين مملكت حساب و كتاب ندارد...

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 16:48 | لینک  | 

 

  يك عالمه حرف جمع شده بيخ گلوم. مانده بودم كدام‌يك را اول بنويسم. همين‌جوري دل زدم به دريا و از حافظ مدد گرفتم. اين شعر آمد. (من هم به مصداق اين سخن كه: «از هرچه بگذريم سخن دوست خوش‌تر است» جواب حضرت حافظ را مي‌آورم كه ملالي هم در آن نيست.

 

يا رب سببي ساز كه يارم به سلامت

بازآيد و برهاندم از بند ملامت

 

خاك ره آن يار سفركرده بياريد

تا چشم جهان بين كنمش جاي اقامت

 

فرياد كه از شش جهتم راه ببستند

آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت

 

امروز كه در دست توام مرحمتي كن

فردا كه شوم خاك چه سود اشك ندامت

 

اي آن كه به تقرير و بيان دم زني از عشق

ما با تو نداريم سخن خير و سلامت

 

درويش مكن ناله ز شمشير احبا

كاين طايفه از كشته ستانند غرامت

 

در خرقه زن آتش كه خم ابروي ساقي

بر مي‌شكند گوشه محراب امامت

 

حاشا كه من از جور و جفاي تو بنالم

بيداد لطيفان همه لطف است و كرامت

 

كوته نكند بحث سر زلف تو حافظ

پيوسته شد اين سلسله تا روز قيامت

 

 

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 23:8 | لینک  | 

 

  چند روز پيش كتاب «هزار خورشيد تابان» خالد حسيني را تمام كردم. بعد از آن‌ «وقتي از عشق حرف مي‌زنيم» ريموند كارور را خواندم و قبل از اين دو، «عطر سنبل، عطر كاج» فيروزه جزايري را خوانده بودم.

 

  اين چند كتاب مدتي زيادي است كه به كتاب‌فروشي‌ها آمده‌اند؛ اما من با كمي تاخير سراغشان رفتم. دليل آن هم تلنبار شدن كتاب‌هاي ناخوانده‌ي من در قفسه‌ي كتاب‌هاست و كمبود وقتي كه هميشه از آن رنج برده‌ام.

 

  حرف اصلي‌ام چيز ديگري است كه اين مقدمه طولاني، گفتنش را به تاخير انداخت. شما بر خلاف من سعي كنيد كارور را بعد از دوتاي ديگر بخوانيد. نكته‌ي ظريفي در اين پيشنهاد نهفته است. توجه داشته باشيد كه وقايع اين سه كتاب در آمريكا  جريان دارند؛ با اين تفاوت كه خالد حسيني و  فيروزه جزايري از ديد يك مهاجر و ريموند كارور از ديد يك شهروند آمريكايي به آمريكا نگاه مي‌كنند.

 

  خلاصه كنم: مهاجر افغان و مهاجر ايراني با شيفتگي كامل از آمريكا مدينه فاضله ساخته‌اند و كارور را هم كه مي‌شناسيد؟ در تمام داستان‌هايش از انحطاط اخلاقي رايج در زادگاهش نوشته و آن را نقد كرده است؛ آن‌قدر تلخ و نااميدانه كه خواننده احساس مي‌كند جامعه آمريكا در آستانه فروپاشي است. واقعاً چرا اين جوري است؟  

 

  اين سه كتاب را بخوانيد، ضرر نمي‌كنيد.   

 

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 17:41 | لینک  | 

 

هارد رايانه‌ام كه بازيابي نشد، هيچ؛ (اين، يعني اين‌كه بايد رمانم را از اول بنويسم.) هنوز بعد از گذشت 25 روز رايانه‌ام خراب است. شايد به همين دليل باشد كه زودرنج شده‌ام و دائم عصباني مي‌شوم. البته ناگفته نماند، اين‌ها بخشي از دلايل عصبانت من است. از همه بيش‌تر از دست آدم‌هاي بي‌معرفتي ناراحتم كه ادعاي رفاقت مي‌كنند؛ اما همين كه پاي عمل پيش مي‌آيد، روي هرچه بي‌معرفت را كم مي‌كنند. همان‌هايي كه باعث شدند  25 روز دستم در حنا بماند. از همه شما هم ممنون؛ خصوصاً از رضا و حميد و آقاي عبادي و خانم گودرزي كه ابراز همدردي كردند. از همه‌تان ممنون.

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 10:39 | لینک  | 

 

  درست بيست روز است كه رايانه‌ام خراب شده؛ يعني از اولين روز تعطيلات عيد. اين جوري است ديگر! كلي نقشه كشيده بودم براي اين تعطيلات كه به نوعي توفيق اجباري(!) است براي آدم‌هاي پرمشغله‌اي مثل من.

 

 حالا اين‌ها به كنار، آن شير پاك خورده‌اي كه قرار بود رايانه‌ام را درست كند، نه تنها آن را درست نكرد؛ بلكه چشمش را هم كور كرد! فعلاً كه تمام اطلاعات هارد رايانه پاك شده است. عكس‌ها، موسيقي فايل‌ها، سوژه‌ها و ده‌ها مطلب باارزشم يك‌طرف، رماني كه چند سال برايش زحمت كشيده‌ام، يك طرف. خدا كند دوستي كه قول مساعد داده بتواند مطالبم را بازيابي كند.

  كاش يك نفر ما ايراني‌ها را مجاب كند در كاري كه در آن سررشته نداريم دخالت نكنيم.

 

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 14:58 | لینک  | 

 

 eid

  امسال زمستان سختي را پشت سر گذاشتيم. يادتان كه نرفته است؟

  بعضي‌ها گفتند سرماي امسال در چهل سال گذشته بي‌سابقه بوده است. بعضي‌ها هم گفتند در پنجاه سال گذشته چنين سرمايي نداشته‌ايم.

 

  چهل يا پنجاه، زياد فرقي نمي‌كند. هر چه بود، زمستان امسال هم گذشت؛ همانطور كه  يك سال از زندگي ما گذشت و خاطرات تلخ و شيرين آن برايمان باقي ماند. براي من كه سال 86 در مجموع پرخير و بركت بود. سر و ساماني گرفتم و به لطف خدا به منزل شخصي‌ام نقل مكان كردم. رمانم مجوز چاپ گرفت و بعد از سال‌ها به كاري مشغول شدم كه خيلي با روحياتم مي‌خواند. (كار كردن در خبرگزاري كتاب را مي‌گويم.) اين را به اين دليل نوشتم كه بعضي‌ها شايعه كرده‌اند مي‌خواهم استعفا بدهم! بحمدالله جايم خوب است و خيال بندگان خدايي كه شايعه درست كرده‌اند، راحت باشد كه مي‌توانند اين شايعه را براي ديگري كوك كنند.

 

  البته فوت مادرخانمم بدترين اتفاق امسال بود؛ اما تسليم تقديرات خداوند هستيم.

  بگذريم. اين‌ها را نوشتم كه بگويم دنيا در حال گذر است. خوب يا بد مي‌گذرد. مهم اين است كه ما از حوادث تلخ و شيرين روزگار براي بهتر بودن، بهتر شدن و بهتر ماندن استفاده كنيم.

 

  سال كه نو مي‌شود، عجيب به فكر مي‌افتيم در زندگي‌مان تغيير ايجاد كنيم. من هم تصميم‌هايي گرفته‌ام و مي‌دانم به بهانه نو شدن گردش روزگار مي‌شود كارهايي كرد. برايم دعا كنيد.

 

راستی! تا یادم نرفته است بگویم با چند نفر از دوستانم یک وبلاگ گروهی برای بچه ها راه انداخته ایم.  خوشحال می شویم سر بزنید و نظر بدهید. این هم نشانی وبلاگ «عید»

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 13:1 | لینک  | 

 

  پارسال ـ آذر بود نمي‌دانم يا دي ـ  مثل بعضي وقت‌ها كه به دلم مي‌افتد پا بكنم توي يك كفش و بگويم؛ مي‌روم مشهد، پابوس آقام علي‌بن موسي‌الرضا(ع)، پايم را كردم توي يك كفش و گفتم: «مي‌خواهم بروم پابوس...»

  همسرم مي‌داند وقتي چنين نيتي بكنم، هيچ رقم كوتاه نمي‌آيم. شده صبح بروم و عصر برگردم، مي‌روم و برمي‌گردم؛ چه برسد به اين‌كه بگويم: «اين سفر، دو تا مامان‌ها (مادر خودم و خودش) را هم مي‌خواهم ببرم!»     

  شما باشيد مخالفت مي‌كنيد؟ به دو ـ سه روز نكشيده رديف كرديم و پابوس بوديم.

  چقدر مادرش دعايمان كرد. بردمش قدمگاه، اشك ريخت و دعا كرد. بردمش «خواجه ربيع»، سرش را گرفت رو به آسمان و دعايمان كرد. حتا شانديز هم كه رفتيم براي تفريح، دعايمان كرد. بعدش هم كه برگشتيم توي اين تهران خراب‌شده‌ي دوست‌داشتني، دعايمان كرد كه: «خدا دلتان را خوش كند [كه دلم را خوش كرديد ـ لابد ـ ]» بنده‌ي خدا فكر مي‌كرد مهمان ما بوده، شايد هم مي‌دانست مهمان آقا بوده توي اين مدت؛ اما به رسم حق شناسي دعايمان مي‌كرد.

  يك سال از آن روزها گذشت و او ديگر در جمع ما نيست. امشب كه به بهانه‌ي شهادت آقايم علي‌بن موسي‌الرضا(ع) ياد آن چند روز به‌ياماندني افتادم، بي‌هوا دلم گرفت. حالا ديگر اگر هم بخواهم، نمي‌توانم ببرمش پابوس. اما يادش هميشه اين‌جاست؛ درست پشت قفسه‌ي سينه‌ام؛ همان‌طور كه عكسش در آلبوم خانوادگي‌مان هميشه ماندني است؛ كنار خواجه‌ربيع، كنار گنبد طلايي آقا و پايين پله‌هاي تمام نشدني قدمگاه.

 

 

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 1:7 | لینک  | 

 

باشد. چشم. من خودم را با شما وفق مي‌دهم؛ اما شما چه، نمي‌خواهيد خودتان را با من وفق بدهيد؟

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 9:35 | لینک  |