گروه ادب: حميدرضا داداشی از انتشار دو رمان جديد خود با نام «مار و پله» و «سهم گنجشكها» با درونمايه حوادث روزهای دفاع مقدس خبر داد.
به گزارش خبرگزاری قرآنی ایران (ایکنا)
«ايبنا» سه ساله شد
دومين روز از هفدهمين هفته كتاب، با سومين سالگرد تاسيس خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا) مصادف شد. ايبنا، در بخشهاي مختلف ادبيات، انقلاب اسلامي و دفاع مقدس، دين و انديشه، بينالملل(انگليسي) و چاپ و نشر به اطلاعرساني اخبار حوزه كتاب ميپردازد.
در دومين روز از هفته كتاب، خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)، چهارمين سال فعاليت خود را آغاز كرد.
25 آبان ماه، با آغاز به كار تنها خبرگزاري تخصصي كتاب در ايران مصادف است؛ بر اين اساس سردبير و خبرنگاران «ايبنا» سومين سالگرد تاسيس اين خبرگزاري را گرامي داشتند.
خبرگزاري كتاب ايران از سه سال پيش فعاليت خود را در حوزه كتاب و كتابخواني آغاز كرده است. اين خبرگزاري در بخشهاي مختلف ادبيات، انقلاب اسلامي و دفاع مقدس، دين و انديشه، بينالملل(انگليسي) و چاپ و نشر به اطلاعرساني اخبار حوزه كتاب ميپردازد.
بخش بينالملل خبرگزاري كتاب ايران به صورت دوزبانه (فارسي ـ انگليسي) اخبار اين حوزه را پوشش ميدهد و اخيراً سايت فرعي «ايبنا نوجوان» نيز به صورت آزمايشي فعاليت خود را آغاز كرده است.
بخش عربي "ايبنا" در آينده اي نزديك راه اندازي خواهد شد تا اخبار اين خبرگزاري را به زبان عربي نيز منتشر كند. راه اندازي بخش اسپانيايي نيز از برنامه هاي آتي اين خبرگزاري است.
لینک خبر در ایبنا اين هم عكس بزرگتر
با افزودن داستانهايي تازه
حميدرضا داداشي «عزيزخانم» را بار ديگر منتشر ميكند
به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)...

1ـ مدتي است كه اين وبلاگ را بهروز نكردهام؛ چون وقتش را نداشتهام. يعني وقت هيچكار ديگري را هم نداشتهام. صبح تا غروب در محل كار، سرم به اصلاح و انتشار اخبار حوزهي كتاب گرم است و شبها جنازهام به خانه ميرسد. كسي راهحلي به ذهنش ميرسد؟

2ـ رمانم ـ كه كلي به آن دلبستهام ـ به شيوهي قطرهچكاني نوشته ميشد. 30ـ 40 صفحهي آن را نوشتهام و به جاي خوبي هم رسيده است؛ اما مدتهاست وقت نكردهام كلمهاي به آن اضافه كنم. كسي پيشنهادي در اين باره ندارد؟
3ـ ما مردم ايران ـ لااقل بخش عظيمي از ما ـ بسيار راحتطلبيم و ميخواهيم با كمترين زحمت، بيشترين منفعت را داشته باشيم. نيز با كمترين زحمت، بيشترين حقوق را بگيريم. اگر شانس به ما رو كند و موقعيتي برايمان پيش بيايد كه از جايمان تكان نخوريم و پول به دست بياوريم كه چه بهتر! دم دستيترين نتيجهي ويژگي منحصر بهفردمان اين است كه زحمت كار خود را به دوش ديگران مياندازيم و علاوه بر آن ـ در ادامهي همين ويژگي كه ذاتاً و فطرتاً از آنِ ايراني جماعت است و مشابهش را در هيچكجاي جهان سراغ نداريم ـ ميتوانيم با يك ژست مظلومانه وانمود كنيم كه كارمان را بلديم يا بلد بوديم؛ ولي به دليل بيعدالتي و اغراض شخصي مسؤولان بالادستي و همكاران حسود و بدخواه نتوانستهايم موقعيتي براي خودمان دست و پا كنيم. همين الان است كه از گرسنگي بميريم و آوار بدهي روي سرمان خراب شود و... ولي وقتي موقعيتي برايمان پيش ميآيد ـ در ادامهي همان ويژگي منحصر بهفرد! ـ حاضر نيستيم در قبال پول قلمبهاي كه ميگيريم كار شرافتمندانه انجام دهيم. كسي اسم بيماري ما را ميداند؟
تمت: لطفاً ـ التماس ميكنم ـ اشخاص موردنظر اين موارد را به خودشان بگيرند و بهشان بر بخورد ولي ـ التماس ميكنم ـ خواهشمندم اشخاص غيرمنظور به خودشان نگيرند و بهشان بر نخورد. قسمتان ميدهم...
هر وقت از كنار مغازهاش رد ميشدم؛ مي ديدم كه قرآن را باز كرده و از پس شيشههاي عينكش كلمات را دنبال ميكند. از اين عينكهاي كائوچويي كه آن را تا نوك بينياش جلو ميآورد. (عينك مخصوص مطالعه كه دكتر براي مادر من هم تجويز كرده بود و ميگفت بايد آن را نوك بينيات بگذاري و حاضر نشد در دفترچهي بيمه بنويسد تا لااقل بخشي از هزينهي آن را از تأمين اجتماعي بگيريم.) هر بار ميديدمش ياد مادربزرگ ناديدهام٭ ميافتادم كه بابا ميگفت با اين كه سواد نداشت، (با سواد قرآني) هر شب چند صفحه قرآن ميخواند و ماه مبارك رمضان، شبي يك جزء قرآن، عادتي كه تا آخر عمر از سرش نيفتاد.
اين تجديد خاطرات ادامه داشت تا اينكه يك بار گذرم به داخل مغازهي پيرمرد افتاد. يادم نيست ميخواستم چي بخرم. سرش را از روي قرآن بلند كرد تا پول جنسش را بگيرد. خجالت را كنار گذاشتم و گفتم: «حاج آقا! قرآن ميخوانيد ما را هم دعا كنيد.» چون واقعاً گرهاي به زندگيام افتاده بود و بهشدت نيازمند دعاي ديگران بودم. چند لحظه به من نگاه كرد و گفت: «چشم، برايت دعا ميكنم؛ ولي ميدانم كه مستجاب نميشود!»
يك لحظه فكر كردم اشتباه ميشنوم. واقعاً نميدانستم چه واكنشي نشان بدهم و چه بگويم. انتظارم زياد طول نكشيد؛ چون بلافاصله گفت: «من آنقدر قرآن ميخونم كه سالي چند جلد قرآن زير دستم پاره ميشه. قديمها، همين كه لاي قرآن را ميبستم، دعا ميكردم. حالا يا براي گرفتاري خودم، يا براي ديگران كه التماس دعا ميگفتن و يا حتا التماس دعا نميگفتن؛ ولي من ميدونستم كه گرفتارند. هميشه هم دعاهايم رد خور نداشت و يك جوري مستجاب ميشد و نتيجهشو ميديدم؛ اما حالا خيلي وقته هرچي دعا ميكنم به جايي نميرسه؛ انگار كه از سقف اين دكون بالاتر نميره. از وقتي كه اوضاعمون اينطوري شده، دعاهاي من هم مستجاب نميشه.»
«از وقتي كه اوضاعمون اينطوري شده» جاي سؤال كردن نبود. ميدانستم منظورش چيست. «از وقتي كه اوضاعمون اينطوري شده.»...
...چند هفته پيش، همسايههاي مجتمع پدرم اينها بعد از ۱۵ سال رفاقت و همسايگي سر جاي پارك ماشين با هم بگو مگو كردند. از آن زمان تا الان، هر وقت به همسايهي طبقهي بالاي پدرم سلام ميكنیم، جواب نميشنویم. «از وقتي كه اوضاعمون اينطوري شده... .»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
٭ مادربزرگم ناديدهي ناديده هم نيست. وقتي كه من يك سال و چند ماه بيشتر نداشتم، ايشان فوت كردند و ما را در حسرت داشتن مادربزرگ گذاشتند.
1ـ ديروز ـ هشتم مهر ـ سالگرد ازدواجمان بود. دهمين سالگرد ازدواج! ده سال پيش چنين روزي مصادف بود با تولد خانم فاطمه زهرا(س). با توافق همسرم يك روز باشكوه را براي ازدواج انتخاب كرديم و حالا بعد از ده سال اگر بخواهم زندگيام را در يك جمله خلاصه كنم، بايد بگويم: ده سال با شكوه!٭
2ـ اين روزها سرم را به خواندن كتاب «خاك غريب» «جومپا لاهيري» گرم كردهام. از اين نويسندهي آمريكايي هنديالاصل و هنرمند، پيش از اين دو كتاب «مترجم دردها» و «همنام» منتشر شده كه من آنها را هم خواندهام. شايد بعداً سر فرصت يادداشتي دربارهي اين كتاب بنويسم؛ اما فعلاً و دست به نقد اگر بخواهم اين كتاب را در يك جمله خلاصهكنم، بايد بگويم: 360 صفحهي با شكوه!
3ـ ديشب، آخر شب به بهانهاي رفتم سراغ آرشيو «همشهري محله» سرگرم ورق زدن بودم و مطالب آن را مرور ميكردم. هر كدام از مطالب، خاطرهاي در خود داشتند كه گاه به فراخور، با لبخندي و يا آهي از روي حسرت، همراه ميشدند. آنقدر غرق در خاطرات تلخ و شيرين بودم كه متوجه گذشت زمان نشدم و وقتي به خود آمدم كه پاسي از شب گذشته بود. بگذريم. اگر بخواهم دو سال فعاليتم در همشهري محله (به غير از يكي دو ماه آخر) را توصيف كنم، بايد بگويم: دو سال باشكوه!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
٭ ده سال ميكند به عبارت 3650 روز. آيا اينكه دو نفر، از دو فرهنگ مختلف با دو سليقهي مختلف بتوانند 3650 روز با هم كنار بيايند، با شكوه نيست؟
خدای من!
وَ رَبّى
پروردگار من!
وَ سَيِّدِى
آقای من!
وَ مَوْلاىَ
سرورم!
لاِىِّ الاْمُورِ اِلَيْكَ اَشْكُو
از چی پیشت شکایت کنم؟
وَ لِما مِنْها اَضِجُّ وَ اَبْكى
برای کدومش بیام در خونه ات گریه و زاری کنم؟
لاِليمِ الْعَذابِ وَ شِدَّتِهِ
به خاطر عذاب دردناک و شدتش؟
اَمْ لِطُولِ الْبَلاَّءِ وَ مُدَّتِهِ
یا به خاطر مدت و طولانی شدن امتحان؟
فَلَئِنْ صَيَّرْتَنى لِلْعُقُوباتِ مَعَ اَعْدآئِكَ
اگه منو به خاطر نتیجه کارام جزو دشمنات قرار بدی،
وَ جَمَعْتَ بَيْنى وَ بَيْنَ اَهْلِ بَلاَّئِكَ
یه جایی هم منو بندازی تا با اونایی باشم که لیاقتشون بدبختیه،
وَ فَرَّقْتَ بَيْنى وَ بَيْنَ اَحِبّاَّئِكَ وَ اَوْلياَّئِكَ
بین من و دوستان و یاران خودت هم فاصله بندازی،
فَهَبْنى
گیرم که اینطور هم باشه،
يا اِلهى
ای خدای من!
وَ سَيِّدِى
آقای من!
وَ مَوْلاىَ
سرورم!
وَ رَبّى
پروردگارمن!
صَبَرْتُ عَلى عَذابِكَ
من همه این عذاب را تحمل می کنم و چیزی هم نمی گم،
فَكَيْفَ اَصْبِرُ عَلى فِراقِكَ
ولی چه جوری ندیدن و دوری از تور رو تحمل کنم؟
وَ هَبْنى صَبَرْتُ عَلى حَرِّ نارِكَ
گیرم که آتش جهنمت رو هم تحمل کنم،
فَكَيْفَ اَصْبِرُ عَنِ النَّظَرِ اِلى كَرامَتِكَ
چه جوری می خوام طاقت نگاه نکردن به بزرگواریتو داشته باشم؟
اَمْ كَيْفَ اَسْكُنُ فِى النّارِ وَ رَجاَّئى عَفْوُكَ
یا چطور می خوام تو آتش بمونم در حالی که امیدم به بخشش توست؟
...
دعای کمیل
1ـ فرزاد جمشيدي در برنامهي سحرگاهي به روال روزهاي گذشته، بي هيچ آداب و ترتيبي پشت سر هم اسم افرادي را ميخواند كه التماس دعا گفتهاند. اين وسط از بينندهاي اسم ميبرد و ميگويد: «آقاي ... هم گفتهاند براي مادرم فاتحه بخوانيد!»
2ـ سريال(!) عبور از پاييز در يك فضاي سياه و داستاني بيسر و ته و بدون كشش و تعليق 27 شب است كه از شبكهي 2 پخش ميشود و احتمالاً 3 ـ 4 شب ديگر هم ادامه خواهد داشت (البته اگر باز هم به آن آب نبندند.) سريالي كه حداكثر و در خوشبينامهترين حالت بايد سر و ته آن در يك تلهفيلم 90 دقيقهاي به هم ميرسيد. بازي بسيار ضعيف دختر چنگيز جليلوند (اسم شخصيتش را در اين سريال(!) نميدانم.) و نماهاي بسيار طولاني و اعصاب خردكن كه گاه شخصيتهاي آن دقايق متمادي بدون هيچ حركت و ميميكي جلوي دوربين ميايستند و ظاهراً فيلمبردار هم دوربين را روشن گذاشته و در حال غذا خوردن است. حيف و صد حيف از استاد جليلوند كه خودش را در اين برنامه ضايع كرد.
3ـ حجتالاسلام قرائتي، مرد نازنيني كه 30 سال است بينندهي پر و پا قرص او هستم، دربارهي استفاده درست از عمر و وقت گرانبها صحبت ميكند و در لابهلاي حرفهايش ميگويد: «خواندن بعضي از كتابها وقت تلف كردن است؛ مثلاً اين رمانهايي كه برگرفته از ذهن نويسندگان است و واقيعت بيروني ندارد، نتيجهاي جز تلف كردن عمر ندارد. كتابهايي را بخوانيد كه به دردتان بخورد و داستان راستان باشد!»
4ـ جلال مقامي، دوبلور پيشكسوت، مهمان برنامهي دو قدم مانده به صبح است. خودت را براي شنيدن حرفهاي جذاب اين هنرمند آماده كردهاي كه طبق معمول، فريدون جيراني، مجري اين بخش از برنامه آنقدر پابرهنه(!) وسط حرفهاي جلال مقامي ميپرد و اطلاعاتش را به رخ مهمان و بينندگان ميكشد كه اعصابت خط خطي ميشود. اينها بهكنار، وقتي مقامي از حافظهي قوي جيراني تعريف ميكند، ديگر نميشود جلوي او را گرفت، همينطور پشت سر هم حرفهاي مهمانش را تكميل ميكند و رفرنس ميدهد. عطاي اين برنامه را هم به لقايش ميبخشي.
5ـ برنامهاي دربارهي پروندهي انرژي هستهاي از تلويزيون پخش ميشود و در آن اينجوري القا ميكنند كه همهي عقبافتادگيهاي ما در زمينهي انرژي هستهاي، زير سر يك دولت بوده و همهي پيشرفتهاي آن نتيجهي زحمات يك دولت ديگر.
6 ـ همهي موارد بالا، بدون شرح.
تا خدا هست و خدايي ميكند مجتبي مشكلگشايي ميكند
اگر اين يك بيت شعر را خوانديد و دلتان نلرزيد و يا اشكي در چشمتان حلقه نزد، دوباره آن را بخوانيد و اين بار به معناي آن بيشتر توجه كنيد. اگر باز هم دلتان نلرزيد، يادتان باشد كه پيامبر عظيمالشان ما «حسن»(ع) را «سيد» خطاب ميكردند و اگر باز هم دلتان نلرزيد، به اين عكس نگاه كنيد و در معني اين شعر عميق شويد.

پينوشت(1): واقعيت اينكه دستمان براي آن دنيا خالي است. نه يك عبادت خالصانه و نه يك عبوديت مخلصانه؛ اما با همهي اينها، همين كه نامي از خاندان پاك پيامبر ميشنويم، دلمان ميلرزد و اشكي در چشمان گناهكارمان حلقه ميزند. و دلمان محكم است كه اينها «كريم» اند و بزرگوار. و اگر غير از اين بود بايد از ترس قيامت و شرمندگي آن روز، خواب از چشمان ميپريد و سر ميگذاشتيم به بيابان.
پينوشت(2): راستش نميدانم چه حكمتي در اين يك بيت شعر هست كه اينقدر به دلم مينشيند. شعر براي امام حسن مجتبي(ع) كم نگفتهاند؛ اما به نظر من اين يكي چيز ديگري است.
رندان مست. اين، جديدترين آلبوم استاد شجريان است كه ديروز به بازار آمد و من همين ديروز آن را خريدم تا احتمالاً جزو اولين مشتريان آن باشم. يك آلبوم جمع و جور و استادانه. قطعههاي اين آلبوم، كوتاهند. از موسيقيهاي بدون كلام دو دقيقهاي تا تصنيفهاي زير 10 دقيقه و البته دلنشين. ظاهراً استاد بزرگ موسيقي سنتي ايراني مصداق اين تعبير «چخوف» شده است كه در پاسخ منتقدي كه پرسيده بود چرا داستانهايت اين قدر كوتاهند، گفته بود: از گنجشك سوال كردند چرا آوازهايت كوتاه، كوتاه است و او در پاسخ گفته بود گنجشكها عمر كوتاهي دارند؛ بنابراين ميخواهند از اين عمر كوتاه نهايت استفاده را بكنند و تمام آوازهايي را كه دوست دارند، بخوانند. البته عمر استاد يگانهي موسيقي ايراني دراز باد؛ انشاءالله.
و اما نكتهي دوم اينكه امروز يك مصاحبهي جالب از خانم «جومپا لاهيري» نويسندهي آمريكايي هنديتبار در «حيات نو» خواندم. اين نويسنده، اقتباس سينمايي از داستان را به ترجمه تشبيه كرده است. براي من اين نوع نگاه جالب بود و تشبيه او را پسنديدم. در اصل ايشان اقتباس ادبي را ترجمهي كتاب به زبان سينما ميدانند و نوع نگاه كارگردان فيلمهاي اقتباسي را با نگاه مترجم نزديك كردهاند. مجموعه داستان «خاك غریب» از خانم «لاهيري» چند ماهي است كه به بازار كتاب آمده و اين مصاحبه هم به بهانهي همين كتاب با او انجام شده است. مجموعه داستان بسيار خوب «مترجم دردها» و رمان تاثيرگذار و استادانهي «همنام» را هم كه علاقهمندان به كتاب حتماً خواندهاند.
