1ـ مدتي است كه اين وبلاگ را بهروز نكردهام؛ چون وقتش را نداشتهام. يعني وقت هيچكار ديگري را هم نداشتهام. صبح تا غروب در محل كار، سرم به اصلاح و انتشار اخبار حوزهي كتاب گرم است و شبها جنازهام به خانه ميرسد. كسي راهحلي به ذهنش ميرسد؟

2ـ رمانم ـ كه كلي به آن دلبستهام ـ به شيوهي قطرهچكاني نوشته ميشد. 30ـ 40 صفحهي آن را نوشتهام و به جاي خوبي هم رسيده است؛ اما مدتهاست وقت نكردهام كلمهاي به آن اضافه كنم. كسي پيشنهادي در اين باره ندارد؟
3ـ ما مردم ايران ـ لااقل بخش عظيمي از ما ـ بسيار راحتطلبيم و ميخواهيم با كمترين زحمت، بيشترين منفعت را داشته باشيم. نيز با كمترين زحمت، بيشترين حقوق را بگيريم. اگر شانس به ما رو كند و موقعيتي برايمان پيش بيايد كه از جايمان تكان نخوريم و پول به دست بياوريم كه چه بهتر! دم دستيترين نتيجهي ويژگي منحصر بهفردمان اين است كه زحمت كار خود را به دوش ديگران مياندازيم و علاوه بر آن ـ در ادامهي همين ويژگي كه ذاتاً و فطرتاً از آنِ ايراني جماعت است و مشابهش را در هيچكجاي جهان سراغ نداريم ـ ميتوانيم با يك ژست مظلومانه وانمود كنيم كه كارمان را بلديم يا بلد بوديم؛ ولي به دليل بيعدالتي و اغراض شخصي مسؤولان بالادستي و همكاران حسود و بدخواه نتوانستهايم موقعيتي براي خودمان دست و پا كنيم. همين الان است كه از گرسنگي بميريم و آوار بدهي روي سرمان خراب شود و... ولي وقتي موقعيتي برايمان پيش ميآيد ـ در ادامهي همان ويژگي منحصر بهفرد! ـ حاضر نيستيم در قبال پول قلمبهاي كه ميگيريم كار شرافتمندانه انجام دهيم. كسي اسم بيماري ما را ميداند؟
تمت: لطفاً ـ التماس ميكنم ـ اشخاص موردنظر اين موارد را به خودشان بگيرند و بهشان بر بخورد ولي ـ التماس ميكنم ـ خواهشمندم اشخاص غيرمنظور به خودشان نگيرند و بهشان بر نخورد. قسمتان ميدهم...
هر وقت از كنار مغازهاش رد ميشدم؛ مي ديدم كه قرآن را باز كرده و از پس شيشههاي عينكش كلمات را دنبال ميكند. از اين عينكهاي كائوچويي كه آن را تا نوك بينياش جلو ميآورد. (عينك مخصوص مطالعه كه دكتر براي مادر من هم تجويز كرده بود و ميگفت بايد آن را نوك بينيات بگذاري و حاضر نشد در دفترچهي بيمه بنويسد تا لااقل بخشي از هزينهي آن را از تأمين اجتماعي بگيريم.) هر بار ميديدمش ياد مادربزرگ ناديدهام٭ ميافتادم كه بابا ميگفت با اين كه سواد نداشت، (با سواد قرآني) هر شب چند صفحه قرآن ميخواند و ماه مبارك رمضان، شبي يك جزء قرآن، عادتي كه تا آخر عمر از سرش نيفتاد.
اين تجديد خاطرات ادامه داشت تا اينكه يك بار گذرم به داخل مغازهي پيرمرد افتاد. يادم نيست ميخواستم چي بخرم. سرش را از روي قرآن بلند كرد تا پول جنسش را بگيرد. خجالت را كنار گذاشتم و گفتم: «حاج آقا! قرآن ميخوانيد ما را هم دعا كنيد.» چون واقعاً گرهاي به زندگيام افتاده بود و بهشدت نيازمند دعاي ديگران بودم. چند لحظه به من نگاه كرد و گفت: «چشم، برايت دعا ميكنم؛ ولي ميدانم كه مستجاب نميشود!»
يك لحظه فكر كردم اشتباه ميشنوم. واقعاً نميدانستم چه واكنشي نشان بدهم و چه بگويم. انتظارم زياد طول نكشيد؛ چون بلافاصله گفت: «من آنقدر قرآن ميخونم كه سالي چند جلد قرآن زير دستم پاره ميشه. قديمها، همين كه لاي قرآن را ميبستم، دعا ميكردم. حالا يا براي گرفتاري خودم، يا براي ديگران كه التماس دعا ميگفتن و يا حتا التماس دعا نميگفتن؛ ولي من ميدونستم كه گرفتارند. هميشه هم دعاهايم رد خور نداشت و يك جوري مستجاب ميشد و نتيجهشو ميديدم؛ اما حالا خيلي وقته هرچي دعا ميكنم به جايي نميرسه؛ انگار كه از سقف اين دكون بالاتر نميره. از وقتي كه اوضاعمون اينطوري شده، دعاهاي من هم مستجاب نميشه.»
«از وقتي كه اوضاعمون اينطوري شده» جاي سؤال كردن نبود. ميدانستم منظورش چيست. «از وقتي كه اوضاعمون اينطوري شده.»...
...چند هفته پيش، همسايههاي مجتمع پدرم اينها بعد از ۱۵ سال رفاقت و همسايگي سر جاي پارك ماشين با هم بگو مگو كردند. از آن زمان تا الان، هر وقت به همسايهي طبقهي بالاي پدرم سلام ميكنیم، جواب نميشنویم. «از وقتي كه اوضاعمون اينطوري شده... .»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
٭ مادربزرگم ناديدهي ناديده هم نيست. وقتي كه من يك سال و چند ماه بيشتر نداشتم، ايشان فوت كردند و ما را در حسرت داشتن مادربزرگ گذاشتند.
1ـ ديروز ـ هشتم مهر ـ سالگرد ازدواجمان بود. دهمين سالگرد ازدواج! ده سال پيش چنين روزي مصادف بود با تولد خانم فاطمه زهرا(س). با توافق همسرم يك روز باشكوه را براي ازدواج انتخاب كرديم و حالا بعد از ده سال اگر بخواهم زندگيام را در يك جمله خلاصه كنم، بايد بگويم: ده سال با شكوه!٭
2ـ اين روزها سرم را به خواندن كتاب «خاك غريب» «جومپا لاهيري» گرم كردهام. از اين نويسندهي آمريكايي هنديالاصل و هنرمند، پيش از اين دو كتاب «مترجم دردها» و «همنام» منتشر شده كه من آنها را هم خواندهام. شايد بعداً سر فرصت يادداشتي دربارهي اين كتاب بنويسم؛ اما فعلاً و دست به نقد اگر بخواهم اين كتاب را در يك جمله خلاصهكنم، بايد بگويم: 360 صفحهي با شكوه!
3ـ ديشب، آخر شب به بهانهاي رفتم سراغ آرشيو «همشهري محله» سرگرم ورق زدن بودم و مطالب آن را مرور ميكردم. هر كدام از مطالب، خاطرهاي در خود داشتند كه گاه به فراخور، با لبخندي و يا آهي از روي حسرت، همراه ميشدند. آنقدر غرق در خاطرات تلخ و شيرين بودم كه متوجه گذشت زمان نشدم و وقتي به خود آمدم كه پاسي از شب گذشته بود. بگذريم. اگر بخواهم دو سال فعاليتم در همشهري محله (به غير از يكي دو ماه آخر) را توصيف كنم، بايد بگويم: دو سال باشكوه!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
٭ ده سال ميكند به عبارت 3650 روز. آيا اينكه دو نفر، از دو فرهنگ مختلف با دو سليقهي مختلف بتوانند 3650 روز با هم كنار بيايند، با شكوه نيست؟
خدای من!
وَ رَبّى
پروردگار من!
وَ سَيِّدِى
آقای من!
وَ مَوْلاىَ
سرورم!
لاِىِّ الاْمُورِ اِلَيْكَ اَشْكُو
از چی پیشت شکایت کنم؟
وَ لِما مِنْها اَضِجُّ وَ اَبْكى
برای کدومش بیام در خونه ات گریه و زاری کنم؟
لاِليمِ الْعَذابِ وَ شِدَّتِهِ
به خاطر عذاب دردناک و شدتش؟
اَمْ لِطُولِ الْبَلاَّءِ وَ مُدَّتِهِ
یا به خاطر مدت و طولانی شدن امتحان؟
فَلَئِنْ صَيَّرْتَنى لِلْعُقُوباتِ مَعَ اَعْدآئِكَ
اگه منو به خاطر نتیجه کارام جزو دشمنات قرار بدی،
وَ جَمَعْتَ بَيْنى وَ بَيْنَ اَهْلِ بَلاَّئِكَ
یه جایی هم منو بندازی تا با اونایی باشم که لیاقتشون بدبختیه،
وَ فَرَّقْتَ بَيْنى وَ بَيْنَ اَحِبّاَّئِكَ وَ اَوْلياَّئِكَ
بین من و دوستان و یاران خودت هم فاصله بندازی،
فَهَبْنى
گیرم که اینطور هم باشه،
يا اِلهى
ای خدای من!
وَ سَيِّدِى
آقای من!
وَ مَوْلاىَ
سرورم!
وَ رَبّى
پروردگارمن!
صَبَرْتُ عَلى عَذابِكَ
من همه این عذاب را تحمل می کنم و چیزی هم نمی گم،
فَكَيْفَ اَصْبِرُ عَلى فِراقِكَ
ولی چه جوری ندیدن و دوری از تور رو تحمل کنم؟
وَ هَبْنى صَبَرْتُ عَلى حَرِّ نارِكَ
گیرم که آتش جهنمت رو هم تحمل کنم،
فَكَيْفَ اَصْبِرُ عَنِ النَّظَرِ اِلى كَرامَتِكَ
چه جوری می خوام طاقت نگاه نکردن به بزرگواریتو داشته باشم؟
اَمْ كَيْفَ اَسْكُنُ فِى النّارِ وَ رَجاَّئى عَفْوُكَ
یا چطور می خوام تو آتش بمونم در حالی که امیدم به بخشش توست؟
...
دعای کمیل
1ـ فرزاد جمشيدي در برنامهي سحرگاهي به روال روزهاي گذشته، بي هيچ آداب و ترتيبي پشت سر هم اسم افرادي را ميخواند كه التماس دعا گفتهاند. اين وسط از بينندهاي اسم ميبرد و ميگويد: «آقاي ... هم گفتهاند براي مادرم فاتحه بخوانيد!»
2ـ سريال(!) عبور از پاييز در يك فضاي سياه و داستاني بيسر و ته و بدون كشش و تعليق 27 شب است كه از شبكهي 2 پخش ميشود و احتمالاً 3 ـ 4 شب ديگر هم ادامه خواهد داشت (البته اگر باز هم به آن آب نبندند.) سريالي كه حداكثر و در خوشبينامهترين حالت بايد سر و ته آن در يك تلهفيلم 90 دقيقهاي به هم ميرسيد. بازي بسيار ضعيف دختر چنگيز جليلوند (اسم شخصيتش را در اين سريال(!) نميدانم.) و نماهاي بسيار طولاني و اعصاب خردكن كه گاه شخصيتهاي آن دقايق متمادي بدون هيچ حركت و ميميكي جلوي دوربين ميايستند و ظاهراً فيلمبردار هم دوربين را روشن گذاشته و در حال غذا خوردن است. حيف و صد حيف از استاد جليلوند كه خودش را در اين برنامه ضايع كرد.
3ـ حجتالاسلام قرائتي، مرد نازنيني كه 30 سال است بينندهي پر و پا قرص او هستم، دربارهي استفاده درست از عمر و وقت گرانبها صحبت ميكند و در لابهلاي حرفهايش ميگويد: «خواندن بعضي از كتابها وقت تلف كردن است؛ مثلاً اين رمانهايي كه برگرفته از ذهن نويسندگان است و واقيعت بيروني ندارد، نتيجهاي جز تلف كردن عمر ندارد. كتابهايي را بخوانيد كه به دردتان بخورد و داستان راستان باشد!»
4ـ جلال مقامي، دوبلور پيشكسوت، مهمان برنامهي دو قدم مانده به صبح است. خودت را براي شنيدن حرفهاي جذاب اين هنرمند آماده كردهاي كه طبق معمول، فريدون جيراني، مجري اين بخش از برنامه آنقدر پابرهنه(!) وسط حرفهاي جلال مقامي ميپرد و اطلاعاتش را به رخ مهمان و بينندگان ميكشد كه اعصابت خط خطي ميشود. اينها بهكنار، وقتي مقامي از حافظهي قوي جيراني تعريف ميكند، ديگر نميشود جلوي او را گرفت، همينطور پشت سر هم حرفهاي مهمانش را تكميل ميكند و رفرنس ميدهد. عطاي اين برنامه را هم به لقايش ميبخشي.
5ـ برنامهاي دربارهي پروندهي انرژي هستهاي از تلويزيون پخش ميشود و در آن اينجوري القا ميكنند كه همهي عقبافتادگيهاي ما در زمينهي انرژي هستهاي، زير سر يك دولت بوده و همهي پيشرفتهاي آن نتيجهي زحمات يك دولت ديگر.
6 ـ همهي موارد بالا، بدون شرح.
تا خدا هست و خدايي ميكند مجتبي مشكلگشايي ميكند
اگر اين يك بيت شعر را خوانديد و دلتان نلرزيد و يا اشكي در چشمتان حلقه نزد، دوباره آن را بخوانيد و اين بار به معناي آن بيشتر توجه كنيد. اگر باز هم دلتان نلرزيد، يادتان باشد كه پيامبر عظيمالشان ما «حسن»(ع) را «سيد» خطاب ميكردند و اگر باز هم دلتان نلرزيد، به اين عكس نگاه كنيد و در معني اين شعر عميق شويد.

پينوشت(1): واقعيت اينكه دستمان براي آن دنيا خالي است. نه يك عبادت خالصانه و نه يك عبوديت مخلصانه؛ اما با همهي اينها، همين كه نامي از خاندان پاك پيامبر ميشنويم، دلمان ميلرزد و اشكي در چشمان گناهكارمان حلقه ميزند. و دلمان محكم است كه اينها «كريم» اند و بزرگوار. و اگر غير از اين بود بايد از ترس قيامت و شرمندگي آن روز، خواب از چشمان ميپريد و سر ميگذاشتيم به بيابان.
پينوشت(2): راستش نميدانم چه حكمتي در اين يك بيت شعر هست كه اينقدر به دلم مينشيند. شعر براي امام حسن مجتبي(ع) كم نگفتهاند؛ اما به نظر من اين يكي چيز ديگري است.
رندان مست. اين، جديدترين آلبوم استاد شجريان است كه ديروز به بازار آمد و من همين ديروز آن را خريدم تا احتمالاً جزو اولين مشتريان آن باشم. يك آلبوم جمع و جور و استادانه. قطعههاي اين آلبوم، كوتاهند. از موسيقيهاي بدون كلام دو دقيقهاي تا تصنيفهاي زير 10 دقيقه و البته دلنشين. ظاهراً استاد بزرگ موسيقي سنتي ايراني مصداق اين تعبير «چخوف» شده است كه در پاسخ منتقدي كه پرسيده بود چرا داستانهايت اين قدر كوتاهند، گفته بود: از گنجشك سوال كردند چرا آوازهايت كوتاه، كوتاه است و او در پاسخ گفته بود گنجشكها عمر كوتاهي دارند؛ بنابراين ميخواهند از اين عمر كوتاه نهايت استفاده را بكنند و تمام آوازهايي را كه دوست دارند، بخوانند. البته عمر استاد يگانهي موسيقي ايراني دراز باد؛ انشاءالله.
و اما نكتهي دوم اينكه امروز يك مصاحبهي جالب از خانم «جومپا لاهيري» نويسندهي آمريكايي هنديتبار در «حيات نو» خواندم. اين نويسنده، اقتباس سينمايي از داستان را به ترجمه تشبيه كرده است. براي من اين نوع نگاه جالب بود و تشبيه او را پسنديدم. در اصل ايشان اقتباس ادبي را ترجمهي كتاب به زبان سينما ميدانند و نوع نگاه كارگردان فيلمهاي اقتباسي را با نگاه مترجم نزديك كردهاند. مجموعه داستان «خاك غریب» از خانم «لاهيري» چند ماهي است كه به بازار كتاب آمده و اين مصاحبه هم به بهانهي همين كتاب با او انجام شده است. مجموعه داستان بسيار خوب «مترجم دردها» و رمان تاثيرگذار و استادانهي «همنام» را هم كه علاقهمندان به كتاب حتماً خواندهاند.
فرمودهاند: «دروغ، كليد هر بدي است.» ميفرمايم: «از آن بدتر اين است كه راست و دروغ را جوري به هم ببافيم كه معلوم نشود كدام راست است، كدام دروغ.»
يادم نميرود چند سال پيش با پدرم به مسافرت رفته بوديم. پدرم كارت معاينهي فني براي ماشينش نداشت. آن موقع، جريمهي نداشتن معاينهي فني در پليس راه 500 تومان و در بين راه 1000 تومان بود. يعني اگر پليس راه كارت معاينهي فني ميخواست و ارائه نميكردي، 500 تومان جريمه ميشدي؛ اما اگر پليس سيار در بين راه معاينهي فني ميخواست و نداشتي، 1000 تومان جريمه ميشدي. به پليس راه كه رسيديم، پليس از پدرم كارت معاينهي فني خواست و چون تاريخ كارت پدرم گذشته بود، از او خواست به دفتر پليس برود و برگ جريمه بگيرد. پدرم رفت پشت يك اتوبوس و كمي معطل كرد و برگشت و ما كه او را ميديديم دست دست ميكند و قصد كلك سوار كردن دارد، خندهمان گرفته بود. پدر آمد، پشت فرمان نشست و سوژهي خندهي ما شد. دو دقيقهي بعد، سر اولين پيچ، ماشين پليس ايستاده بود. جلوي پدرم را گرفت و پس از كنترل مدارك، كارت معاينهي فني خواست. پدرم گفت كه معاينهي فني ندارد. پليس برگ جريمهاي نوشت و به او داد. مبلغ آن هم 1000 تومان بود.
پدرم برگ جريمه را گرفت و برعكس هميشه كه پس از جريمه شدن پكر ميشد، قهقهه سر داد. ما هم همگي خنديديم؛ با صداي بلند.
سه شنبه هفتهي گذشته (۲۷ مرداد) روزنامهي «تهران امروز» يادداشتی از من دربارهي داستان «كافه پيانو» منتشر كرد. اين يادداشت را براي مخاطبان وبلاگم منتشر ميكنم. اين هم لينك آن در «تهران امروز» بي كم و كاست!
يك مثل معروف ميگويد «همه تخممرغهايت را در يك سبد نگذار.» وقتي كه داستان بلند (و نه آنگونه كه ديگران «رمان»اش خواندهاند) كافه پيانو را ميخواندم، اين ضربالمثل را مصداق نويسنده اين داستان ـ فرهاد جعفري ـ يافتم.
واقعيت اينكه جعفري، براي نگارش نخستين داستانش هر آنچه را در چنته داشته، رو كرده است. از خاطرات و دلمشغوليهايش گرفته، تا فيلمهايي كه ديده و كتابهايي كه خوانده است. گو اينكه خود در بسياري از موارد، با آوردن مثالهايي از فيلمهاي مورد علاقه و شخصيتهايي كه با آنها همذات پنداري كرده است، داستان را پيش ميبرد، مشابهسازي ميكند، شخصيت ميسازد و زواياي پنهان قهرمانهاي داستانش را براي خوانند روشن ميكند.
بهنظر من نيازي نبود كه نويسنده براي خرج كردن داشتههايش تا اين حد دست و دل بازي كند. در شرايط فعلي اين سوال پيش ميآيد كه آيا نويسنده، مايه و مواد خامي براي ديگر داستانهايش خواهد داشت؟
بيترديد تجربيات حسي، تجربيات عملي زندگي و خاطرات، بهترين مواد اوليه براي نوشتن است. نويسنده بخواهد يا نخواهد، براي نوشتن داستانهايش لاجرم بايد به تجربيات زندگي خود مراجعه كند. اين نكته انكارناپذير است و اصولاً نويسندههاي موفق آنهايي هستند كه به واسطه شرايط محيطي و فرهنگي، زندگي پرمخاطره و پر از موقعيتهاي خطير و تاثيرگذار داشتهاند. نويسنده اين داستان هم در داستانش ـ چه آنجا كه در ابتداي داستان به بيپولي و زندگيمحرومانهاش اشاره ميكند و چه در انتهاي داستان كه ميگويد فكر نميكرده است استعداد داستاننويسي داشته باشد، ولي كتابي نوشته است تا دخترش «گلگيسو» بتواند در جمع دوستانش سرش را بلند كند و بگويد اين كتاب را پدرم نوشته است ـ اذعان ميكند كه از نظر اقتصادي و در نتيجه، شخصيتي مشكل دارد. حتي در طول داستان هم بارها اشاره ميكند كه يك روزنامهنگار ورشكسته است كه مجلهاش را تعطيل كردهاند و حالا از بد حادثه، كافه كوچكي ـ در كجا؟ نميدانيم ـ راه انداخته و البته كافهداري با منش و اخلاقش زياد جور نيست.
بگذريم. قصد نداشتم زياد به اين مساله بپردازم؛ اما تاكيد دارم كه فرهاد جعفري در داستان 220 صفحهاي خود تمام ـ يا حداقل بخش اعظمي از ـ تجربياتش را مصرف كرده و حتي دغدغههايش را به تمامي در معرض ديد و قضاوت خواننده قرار داده است.
تا دير نشده به نكتهاي اشاره كنم: بنده خوب ميدانم كه هر آنچه از قلم نويسنده در داستان جاري ميشود، لاجرم مربوط به زندگي و يا همه زندگي او نيست؛ اما نوع نگارش و نگاه نويسنده «كافه پيانو» به گونهاي است كه خوانندگان كتابش قريب به يقين، بخش اعظم وقايع و شخصيتهاي كتاب او را واقعي ميپندارند و آنها را برگرفته از زندگي شخصي نويسنده ميدانند. كما اينكه ميدانيم فرهاد جعفري مدير مجلهاي بوده كه تعطيل شده و اكنون كافهداري ميكند. حتي بعيد نيست كه «گل گيسو» هم نام واقعي دخترش باشد!
اينكه نويسندهاي ماجرا و يا بخشي از ماجراهاي زندگي شخصي خود را دستمايه نوشتن داستان قرار دهد، به خودي نقطه ضعفي براي او نيست و بسا با در نظر گرفتن فنون و ويژگيهاي داستاننويسي، حتي معقولانه است كه نويسندگان نوپا بيشتر از زندگي شخصي و تجربيات خود مايه بگذارند. نويسنده اين داستان هم ابايي ندارد كه خواننده، اين وقايع را برگرفته از زندگي شخصي او بداند. ـ زاويه ديد انتخابي نويسنده (من راوي) هم به اين گمان دامن زده است.
معمولا نويسندههاي تازهكار براي تاثيرگذاري بيشتر بر خواننده، از اين زاويه ديد كه بيواسطهتر از ساير انواع روايت است بهره ميگيرند ـ و اما صحبت اينجاست كه نويسنده در داستانش كافه پيانو، جا به جا به فيلمها و شخصيتهاي داستانهاي مختلف ارجاع ميدهد، بهگونهاي كه به ورطه افراط ميغلتد و در ثاني، جعفري خود در جايي گفته است داستان را براي قشر بينابين روشنفكر و مردم عادي نوشته است. حال اين سوال پيش ميآيد كه چند درصد از افراد اين قشر، فيلمهاي مورد اشاره و داستانهاي مطلوب طبع نويسنده را ديده و يا خواندهاند؟ و اصلا چه نيازي به اينگونه فخرفروشيهاست؟ اينكه ما نام اين همه فيلم و داستان را كه از نظر نويسنده شاهكار به حساب ميآيند، پشت سر هم رديف كنم؛ آيا مايه فخرفروشي نيست؟ آيا خواننده كافه پيانو لاجرم بايد با همين فيلمها و داستانهاي مورد استناد، همذات پنداري كند؟
بگذريم. كافه پيانو پرفروش شده است؛ لااقل در كشوري كه شمارگان كتابش كمتر از 3000 نسخه است و همان چاپ نخست نيز ماهها در انبار ناشر و كتابفروش خاك ميخورند؛ كافه پيانو با بيش از 20 نوبت انتشار، پرفروش به حساب ميآيد. اين مساله نشان ميدهد كه نويسنده در كارش موفق بوده و به اصطلاح رگ خواب خواننده را به دست آورده است. منتقدان ادبي معتقدند كه سختترين قسمت داستان براي نويسنده آن، ابتداي داستان است. نويسنده بايد بتواند در چند صفحه نخست داستانش خواننده را جذب كند و اگر غير از اين باشد، خواننده، كتاب را رها ميكند و به سراغ كتاب ديگري ميرود.
به شخصه بخش اعظمي از موفقيت كافه پيانو را مديون افتتاحيه پركشش آن ميدانم. شخصيت داستان، ماجراي خود را اينگونه روايت ميكند كه هيچوقت آنقدري پول نداشته كه دو جفت كفش و يا دو دست كت و شلوار داشته باشد و يا سيگار گرانقيمت بخرد و... فكر ميكنم در شرايط فعلي جامعه، افرادي مشابه اين شخصيت، كم نباشند و خوب، لاجرم بخش زيادي از خوانندگان اين داستان با شخصيت اول آن همذاتپنداري ميكنند. ضمناً آنچه در نقدها و يادداشتهاي منتقدان و خوانندگان كافه پيانو به آن اشاره نشده، فضا و يا به قول سينماييها «لوكيشن» داستان است. تا جايي كه ذهنم ياري ميكند، نداشتهايم داستانهايي از نويسندههاي وطني كه مكان رويداد آن يك كافه باشد. اين خود يكي از دلايل جذابيت فضاي داستان است. كافه، از جمله مكانهايي است كه آدمهاي مختلف با شخصيتهاي مختلف در آن رفت و آمد ميكنند و به دليل تنوع فرهنگي همين آدمها، خط و ربطهاي داستان، جذابيت ميگيرند. به ياد بياوريد «مدار سفر درجه» احمد محمود و ماجراهاي زيادي كه در سلماني «اوس يارولي» شكل ميگيرد. در آنجا مغازه سلماني، چهارسوق رفت و آمدها و زاويه نگاه به آدمهاي رنگارنگي است كه به سلماني ميآيند و ماجرا ميسازند.
از خودم تعجب ميكنم. نميدانم اينهمه صبوري را از كجا آوردهام! هميشه روح سركشي داشتهام و خيلي از وقايع را تحمل نميكردم. پيش از اين فرصت هيچگونه سوء استفاده از اخلاقم را به احدي نميدادم؛ اما حالا دو سال است كه در برابر عمل جاهلانهي بعضي از طرافيانم و سوءاستفادههايشان صبوري پيش گرفتهام. اما احتمالاً به آستانهي تحملم رسيدهام. ميترسم صبرم تمام شود. اگر اين اتفاق بيفتد، آنوقت آن روي مرا هم خواهند ديد. اجازه نخواهم داد گذشت و ملاحظات دوستانه را به حساب نفهميام بگذارند. دفاع از حيثيت و عزت نفس گناه كه نيست؟ هست؟ به خدا من هالو نيستم. شما سوء استفادهگريد.
